تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2619

مساهمون:

ص٢٦١٩
بدرود زندگى گفت . نمونه‌هاى زير از نظم اوست :

آيد همى

بوى مشك از آن دو زلف مشكبار آيد همى * گويى از آن زلف مشكين مشك‌بار آيد همى چون بيفشاند به رخ آن زلف پرچين گوئيا * كاروانى سوى روم از زنگبار آيد همى گر نقاب از چهرهء روشن به يك‌سو افكند * در نظرها آفتاب و ماه تار آيد همى ور به فصل مهرگان بر طرف بستان بگذرد * بوستان در جلوهء خرّم بهار آيد همى خوشگوار آيد به كامم زهر از دستش ولى * بىرخش در كام ، شهدم ناگوار آيد همى دست شويم از جهان وز دوستان گيرم كنار * گر مرا روزى نگار اندر كنار آيد همى

آيت رحمت

نازل نمود آيهء رحمت خداى من * بر سر فكند سايهء رأفت هماى من مفتون ناز اوست دل بىنياز من * بر خاك راه اوست سر عرش‌ساى من دل را به ياد طلعت او طرفه نزهتيست * در بوستان خاطرهء باصفاى من او خواستار من شد و من خواستار او * من از براى اويم و او از براى من ننشينم از طلب اگرم سر رود ز دست * كاو ايستاده تا همه جا پابه‌پاى من از چشم روزگار نهان مانعى نماند * در خلوتى ميانهء ما جز حياى من آوخ كه آنچه كرد به من شرم نابجاى * هرگز نكرده هيچ رقيبى به جاى من « فرّخ » كنون خموشم و روزى رسد به گوش * اين خلق را طنين صداى رساى من