بدرود زندگى گفت .
نمونههاى زير از نظم اوست :
آيد همى
بوى مشك از آن دو زلف مشكبار آيد همى * گويى از آن زلف مشكين مشكبار آيد همى
چون بيفشاند به رخ آن زلف پرچين گوئيا * كاروانى سوى روم از زنگبار آيد همى
گر نقاب از چهرهء روشن به يكسو افكند * در نظرها آفتاب و ماه تار آيد همى
ور به فصل مهرگان بر طرف بستان بگذرد * بوستان در جلوهء خرّم بهار آيد همى
خوشگوار آيد به كامم زهر از دستش ولى * بىرخش در كام ، شهدم ناگوار آيد همى
دست شويم از جهان وز دوستان گيرم كنار * گر مرا روزى نگار اندر كنار آيد همى
آيت رحمت
نازل نمود آيهء رحمت خداى من * بر سر فكند سايهء رأفت هماى من
مفتون ناز اوست دل بىنياز من * بر خاك راه اوست سر عرشساى من
دل را به ياد طلعت او طرفه نزهتيست * در بوستان خاطرهء باصفاى من
او خواستار من شد و من خواستار او * من از براى اويم و او از براى من
ننشينم از طلب اگرم سر رود ز دست * كاو ايستاده تا همه جا پابهپاى من
از چشم روزگار نهان مانعى نماند * در خلوتى ميانهء ما جز حياى من
آوخ كه آنچه كرد به من شرم نابجاى * هرگز نكرده هيچ رقيبى به جاى من
« فرّخ » كنون خموشم و روزى رسد به گوش * اين خلق را طنين صداى رساى من