كشمكش بود مرا با دل سودازده دوش * گرچه لطفى به من آن ماه پريزاد نكرد
گشت از گريهء من نرم دل سختش ليك * تا رسد دل به مرادى فلك امداد نكرد
مرغ دل آه و فغان را مده از كف هرچند * اثرى نالهء تو در دل صيّاد نكرد
جستم از پير مغان دوش نشانى ز خوشى * گفت حق هيچ به گيتى خوشى ايجاد نكرد
با همه سلطنت و عزّت و شوكت خسرو * خويش را شهرهء آفاق چو فرهاد نكرد
گردد از داد خداوند غنى زود آگاه * مالدارى كه به خيل فقرا داد نكرد
گشت پژمرده بهار طربم از چه « فرات » * آن بهار طربانگيز ز ما ياد نكرد
بىوفايى
جانا وفا و مهر نه با ما نمىكنى * با هيچكس وفا تو چو دنيا نمىكنى
خوبان كنند گاه گهى قهر ليك تو * مغرور حسن خويشى و اصلا نمىكنى
گفتم كه دلبرا چو تو پيدا كنم ، به خشم * گفتا عبث مكوش كه پيدا نمىكنى
ارباب حسن راست مدارا ، تو از چه روى * با عاشقان خسته مدارا نمىكنى
ره بردهاى دلا سوى مقصود و همسفر * خود را به خضر باديهپيما نمىكنى
آمد شب وصال ، به غفلت چرا دلا * اسباب عيش و نوش مهيّا نمىكنى
اى دل به راه عشق دلارام ، عاشقان * جان پيشكش كنند تو تنها نمىكنى
بينا شدم چو روى تو را ديدم اى پرى * چون يك نظر به مردم بينا نمىكنى
اى مرغ دل به بالوپر دانش و عمل * رو از چه از ثرى به ثريا نمىكنى
زلف دراز او به كف آوردهاى دلا * زان رو شكايت از شب يلدا نمىكنى
اى ذرّه در تو گشته نهان مهرها چرا * راز درون خويش هويدا نمىكنى
ره بردهاى به وادى تسليم زان دلا * مسكن به كوه قاف چو عنقا نمىكنى
دريا شود چو قطره به دريا رسد « فرات » * چون قطره از چه روى به دريا نمىكنى