تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2601

مساهمون:

ص٢٦٠١
اى صبا اين نفس مشك‌فشانت ز كجاست * مگر افتاده گذارت به گل احمر من خرّما وقت سحر وان نفس باد صبا * كه همىآيد از آرامگه دلبر من گر به منزلگه او برگذرى بار دگر * بگو اى باد صبا با بت جان‌پرور من با من سوخته دل چون فلك شعبده‌باز * چند بازى كنى اى لعبت بازيگر من در سراپاى وجودم به‌جز از عشق تو نيست * شاهد من رخ زرد من و چشم تر من ترسم آهى ز غم از سينهء پرسوز كشم * كاتش افتد ز تفش در قلم و دفتر من دوش تا صبح خيال تو مرا در بر بود * صبحدم بوى گل آمد همى از بستر من

نامهء تو

هركس كه نامهء تو براى من آورد * گويى كه جان رفته مرا در تن آورد هركس كه ياد روى تو را نزد من كند * ياد منيژه را به دل قارن آورد آنكو ز ماه من برساند خبر مرا * نام هما به پيشگه بهمن آورد بادى كه بوى زلف تو آرد به‌سوى من * بوى بهار را سوى دستان‌زن آورد باد سحر ز كوى تو بر بوستان وزد * كاينان به رقص سرو و گل و سوسن آورد بلبل به طرف باغ مگر نام تو شنيد * كاين‌سان فغان و غلغله و شيون آورد ؟ نازم بنان و كلك تو كز ظلمت دوات * پرّ ملك ز دامنِ اهريمن آورد درهاى معنى از يم فكر آورد برون * آن‌سان درى كه ابر مه بهمن آورد گلچين طبع تو ز گلستان نظم و نثر * از نرگس و بنفشه و گل خرمن آورد سعدى اگر بيان بليغ تو بشنود * بس بانگ آفرين و زه و احسن آورد فردوسى ار ببيند آثار كلك تو * ديگر كجا حديث جم و قارن آورد اى ماه چارده تو چه پرسى خبر مرا * كايّام هجر تو چه ستم بر من آورد خيل غمت هماره به من مىكند هجوم * چون دشمنى كه رو به‌سوى دشمن آورد با بيژنى كه در صف تركان دهد مصاف * با رستمى كه روى به رويين‌تن آورد آن دل كه تير غمزهء تو سازدش هدف * از سنگ خاره گو سپر و جوشن آورد اين عشق بىزوال تو اى مه مرا چه سود * جز درد و حسرتم كه به پاداشن آورد اين قلب چاك‌چاك مرا گو علاج چيست * جز مرهمى كه آن بت سيمين‌تن آورد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2601 | سيد محمد باقر برقعى