اى صبا اين نفس مشكفشانت ز كجاست * مگر افتاده گذارت به گل احمر من
خرّما وقت سحر وان نفس باد صبا * كه همىآيد از آرامگه دلبر من
گر به منزلگه او برگذرى بار دگر * بگو اى باد صبا با بت جانپرور من
با من سوخته دل چون فلك شعبدهباز * چند بازى كنى اى لعبت بازيگر من
در سراپاى وجودم بهجز از عشق تو نيست * شاهد من رخ زرد من و چشم تر من
ترسم آهى ز غم از سينهء پرسوز كشم * كاتش افتد ز تفش در قلم و دفتر من
دوش تا صبح خيال تو مرا در بر بود * صبحدم بوى گل آمد همى از بستر من
نامهء تو
هركس كه نامهء تو براى من آورد * گويى كه جان رفته مرا در تن آورد
هركس كه ياد روى تو را نزد من كند * ياد منيژه را به دل قارن آورد
آنكو ز ماه من برساند خبر مرا * نام هما به پيشگه بهمن آورد
بادى كه بوى زلف تو آرد بهسوى من * بوى بهار را سوى دستانزن آورد
باد سحر ز كوى تو بر بوستان وزد * كاينان به رقص سرو و گل و سوسن آورد
بلبل به طرف باغ مگر نام تو شنيد * كاينسان فغان و غلغله و شيون آورد ؟
نازم بنان و كلك تو كز ظلمت دوات * پرّ ملك ز دامنِ اهريمن آورد
درهاى معنى از يم فكر آورد برون * آنسان درى كه ابر مه بهمن آورد
گلچين طبع تو ز گلستان نظم و نثر * از نرگس و بنفشه و گل خرمن آورد
سعدى اگر بيان بليغ تو بشنود * بس بانگ آفرين و زه و احسن آورد
فردوسى ار ببيند آثار كلك تو * ديگر كجا حديث جم و قارن آورد
اى ماه چارده تو چه پرسى خبر مرا * كايّام هجر تو چه ستم بر من آورد
خيل غمت هماره به من مىكند هجوم * چون دشمنى كه رو بهسوى دشمن آورد
با بيژنى كه در صف تركان دهد مصاف * با رستمى كه روى به رويينتن آورد
آن دل كه تير غمزهء تو سازدش هدف * از سنگ خاره گو سپر و جوشن آورد
اين عشق بىزوال تو اى مه مرا چه سود * جز درد و حسرتم كه به پاداشن آورد
اين قلب چاكچاك مرا گو علاج چيست * جز مرهمى كه آن بت سيمينتن آورد