ياران اهل صفا
خوش آن كسان كه به هر كار يار يكدگرند * به روز و شب پى اصلاح كار يكدگرند
به گاه عيش و طرب باغ و بوستان همند * چو لاله روز محن داغدار يكدگرند
شب از نشاط و طرب مىدهند باده به هم * به صبحدم پى دفع خمار يكدگرند
خزان به گلشن اهل صفا ندارد راه * كه از مشاهدهء هم بهار يكدگرند
منزّه است ز اغراض دشمنان بزمى * كه اهل آن همگى دوستدار يكدگرند
كسى نگشت ز اسرار مىكشان آگاه * كه از صفا به وفا پردهدار يكدگرند
به جيب خويش فروبردهاند رندان سر * ز بس به مهر و وفا شرمسار يكدگرند
به صحن ميكده با مىكشان خوش است « فرات » * كه زاهدان سبب ننگ و عار يكدگرند
پرواز من
همّت ار يارى كند كام از جهان خواهم گرفت * داد خود را از زمين و آسمان خواهم گرفت
چرخ اگر با من مخالف ، دهر اگر با من به كين * داد خود را هم از اين و هم از آن خواهم گرفت
رو بخوان تاريخ و بنگر از جهان مردان كار * كام خود را چون گرفتند آنچنان خواهم گرفت
چون همى پرواز من در اوج سعى و همّت است * كى به هر ويرانه چون جغد آشيان خواهم گرفت
بهار طربانگيز
آن بهار طربانگيز ز ما ياد نكرد * دل افسردهء ما را ز كرم شاد نكرد
يار باآنهمه آزادگى و خوشسيرى * خاطر خستهء ما را ز غم آزاد نكرد
بود خرسندىام از حسن خدادادى او * رفت و خرسندم از آن حسن خداداد نكرد
شد به آن قامت رخسار به گلزار و به ناز * نگهى جانب سرو و گل و شمشاد نكرد
گفت با لعل شكربار ز هر سو سخنى * ليك از مهر و وفا يكسخن ايراد نكرد