تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2597

مساهمون:

ص٢٥٩٧

گوهر معنى

ديد حق را ، هركه ديد اى ماه رخسار تو را * زان همىخواهم به صبح و شام ديدار تو را قند و شكر در مذاق جان بسى تلخ آيدش * هركه ديد آن نوش‌لب لعل شكربار تو را دردمند و پايبند عشق شد هركس كه ديد * اى نگار عنبرين مو چشم بيمار تو را مىكنند اى دل جدا جان تو را از پيكرت * از برت سازند اگر يك‌دم جدا يار تو را ساقيا آباد بادت جان كه مىبينم به دور * خالى از منّت دمادم جام سرشار تو را اى نهال باغ الفت كن سرافرازى كه من * هر زمان شاداب بينم شاخ پربار تو را اى فلك اقبال تو گشته‌ست با ادبار جفت * نيست فرقى گوئيا اقبال و ادبار تو را اى مه كنعان برون مگذار پاى خود ز چاه * ناروايى اندر اين دور است بازار تو را از صدف اى گوهر معنى مكن خود را پديد * چون نباشد نقدى اندر كف خريدار تو را گردد از هر سوى سيل شرمسارى آشكار * با عمل سنجند اگر اى شيخ گفتار تو را دل نبرد از گنج بسيار تو ، اى گيتى نصيب * ليك جان بيند به هردم رنج بسيار تو را اى جهان دل از گلستانت گل عيشى نچيد * گرچه در هر گام بيند پاى جان خار تو را شعر فهمى را شعورى بايد و شورى « فرات » * غم نباشد گر نفهمد شيخ اشعار تو را