گوهر معنى
ديد حق را ، هركه ديد اى ماه رخسار تو را * زان همىخواهم به صبح و شام ديدار تو را
قند و شكر در مذاق جان بسى تلخ آيدش * هركه ديد آن نوشلب لعل شكربار تو را
دردمند و پايبند عشق شد هركس كه ديد * اى نگار عنبرين مو چشم بيمار تو را
مىكنند اى دل جدا جان تو را از پيكرت * از برت سازند اگر يكدم جدا يار تو را
ساقيا آباد بادت جان كه مىبينم به دور * خالى از منّت دمادم جام سرشار تو را
اى نهال باغ الفت كن سرافرازى كه من * هر زمان شاداب بينم شاخ پربار تو را
اى فلك اقبال تو گشتهست با ادبار جفت * نيست فرقى گوئيا اقبال و ادبار تو را
اى مه كنعان برون مگذار پاى خود ز چاه * ناروايى اندر اين دور است بازار تو را
از صدف اى گوهر معنى مكن خود را پديد * چون نباشد نقدى اندر كف خريدار تو را
گردد از هر سوى سيل شرمسارى آشكار * با عمل سنجند اگر اى شيخ گفتار تو را
دل نبرد از گنج بسيار تو ، اى گيتى نصيب * ليك جان بيند به هردم رنج بسيار تو را
اى جهان دل از گلستانت گل عيشى نچيد * گرچه در هر گام بيند پاى جان خار تو را
شعر فهمى را شعورى بايد و شورى « فرات » * غم نباشد گر نفهمد شيخ اشعار تو را