تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2592

مساهمون:

ص٢٥٩٢
اى آشناى وطن بر تو مايهء ننگ است * كه سر برابر بيگانگان فرودارى نمىرسى تو در اين ره به كعبهء آمال * دلا اگرنه به خون جگر وضو دارى « فتى » از اين غزل نغز و دلنشين پيداست * به جان دوست كه در دل چه آرزو دارى

ياد هجران

به بزمش دوش بردم راه با بيم و اميد ، امّا * دلم در عين وصل از ياد هجران مىطپد امّا همىگفتم كه دست مهرم آن مه مىكشد بر سر * به پايش سر نهادم ، از سر من پا كشيد امّا من از مهر همه ياران به مهر او بريدم دل * بريد آن شوخ هم پيوند مهر از من ، بريد امّا نشد از وصل ليلى طلعتى كام دلم حاصل * چو مجنون عاقبت كارم به رسوايى كشيد امّا نچيدم از گلستان وصال او گل شادى * مرا خار غمى هردم به پاى دل خليد امّا به سالى بوسه‌اى بر من نداد آن ماه مهرافروز * زدم صد بوسه بر لعل لبش در روز عيد امّا رقيب كينه‌جو نيرنگها انگيخت در كارم * چو من از باغ وصل او برى هرگز نچيد امّا ز تاب آتش دورى مرا دوشينه دل مىسوخت * سرشك چشم خون‌پالا به فريادم رسيد امّا « فتى » از دامن امّيد ، دست دل مكن كوته * به كام دل توانى دست يا بى ، با اميد امّا

ياد باد

ياد باد آنكه به رويت نظرى بود مرا * به سر كوى تو هردم گذرى بود مرا ياد باد آنكه نهان از نظر مدّعيان * زان لب نوش لب بهره‌ورى بود مرا ياد باد آنكه مقيم سر كويت بودم * با تو پيدا و نهان سرّ و سرى بود مرا عهد بشكستى و رفتى و نپرسى كه كجاست * آنكه دلدادهء خونين جگرى بود مرا قطع سر از تن من اى بت من بود روا * جز تو گر سرّ و سرى با دگرى بود مرا به هنر سيم‌تنان رام نگردند « فتى » * كاشكى جاى هنر سيم و زرى بود مرا