اى آشناى وطن بر تو مايهء ننگ است * كه سر برابر بيگانگان فرودارى
نمىرسى تو در اين ره به كعبهء آمال * دلا اگرنه به خون جگر وضو دارى
« فتى » از اين غزل نغز و دلنشين پيداست * به جان دوست كه در دل چه آرزو دارى
ياد هجران
به بزمش دوش بردم راه با بيم و اميد ، امّا * دلم در عين وصل از ياد هجران مىطپد امّا
همىگفتم كه دست مهرم آن مه مىكشد بر سر * به پايش سر نهادم ، از سر من پا كشيد امّا
من از مهر همه ياران به مهر او بريدم دل * بريد آن شوخ هم پيوند مهر از من ، بريد امّا
نشد از وصل ليلى طلعتى كام دلم حاصل * چو مجنون عاقبت كارم به رسوايى كشيد امّا
نچيدم از گلستان وصال او گل شادى * مرا خار غمى هردم به پاى دل خليد امّا
به سالى بوسهاى بر من نداد آن ماه مهرافروز * زدم صد بوسه بر لعل لبش در روز عيد امّا
رقيب كينهجو نيرنگها انگيخت در كارم * چو من از باغ وصل او برى هرگز نچيد امّا
ز تاب آتش دورى مرا دوشينه دل مىسوخت * سرشك چشم خونپالا به فريادم رسيد امّا
« فتى » از دامن امّيد ، دست دل مكن كوته * به كام دل توانى دست يا بى ، با اميد امّا
ياد باد
ياد باد آنكه به رويت نظرى بود مرا * به سر كوى تو هردم گذرى بود مرا
ياد باد آنكه نهان از نظر مدّعيان * زان لب نوش لب بهرهورى بود مرا
ياد باد آنكه مقيم سر كويت بودم * با تو پيدا و نهان سرّ و سرى بود مرا
عهد بشكستى و رفتى و نپرسى كه كجاست * آنكه دلدادهء خونين جگرى بود مرا
قطع سر از تن من اى بت من بود روا * جز تو گر سرّ و سرى با دگرى بود مرا
به هنر سيمتنان رام نگردند « فتى » * كاشكى جاى هنر سيم و زرى بود مرا