تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2590

مساهمون:

ص٢٥٩٠

قران آب و آتش

شبى تا صبحدم با آن بت پيمان‌شكن باهم * به خلوت‌خانه‌اى بوديم خوش پيمانه‌زن باهم به فيض بادهء نوشين شديم از حال هم آگه * بدون آنكه بگشاييم لب را بر سخن باهم نبود آن شب ميان ما حجابى غير پيراهن * به دور انداختيم از شوق هر دو پيرهن باهم چنان با همدگر آميختيم از شور و از مستى * ز سر گويى سوا بوديم ليكن از بدن باهم قران آب و آتش را به چشم خويشتن ديدم * چو بنشستيم در خلوت من و او ، جان من باهم بهار است و دلم خواهد به رغم مدّعى باشيم * من و جانانه و پيمانه در طرف چمن باهم خوشم با او مرا باشد سر و سرّى ولى پنهان * نِيَم راضى كه آميزيم آنى در علن باهم نمىناليدى از بحران « فتى » زار اين‌چنين امروز * فدا مىكردى آن شب گر به جانان جان و تن باهم

توسن اقبال

ديشب من و او تا به سحر مى زده بوديم * ز اندازه فزون رطل پياپى زده بوديم در خواب گران بود مگر ديدهء گردون * ديشب كه من و دوست به هم مى زده بوديم از دولت مى بود كه دوشينه شبيخون * بر لشكر اندوه من و وى زده بوديم زان بود خم باده تهى دوش كه ساقى * هى مى به قدح ريخته ما هى زده بوديم در خرمن اندوه و الم آتش سوزان * با نغمه جانسوز دف و نى زده بوديم از بندگى پير خرابات‌نشينان * بس طعنه به اورنگ جم و كى زده بوديم گرديد « فتى » توسن اقبال مرا رام * چون اسب هوس را من و دل پى زده بوديم