تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2591

مساهمون:

ص٢٥٩١

لطف ايزدى

هست چون شاهد به كام و باده در ساغر مرا * نيست در دل آرزوى جنّت و كوثر مرا قصّه كم گو از كه و مه واعظا با من كه عشق * كرد فارغ از هواى اصغر و اكبر مرا شكر يزدان را كه كرد از هر دوعالم بىنياز * « مهر مولانا امير المؤمنين حيدر مرا » از شرف سايم كله بر ماه تا افكنده است * سايه از مهر آفتاب چرخ دين بر سر مرا با ولاى حيدرم آسوده از كيد زمان * نيست باك از بازى اين چرخ افسونگر مرا گر به خود نازم سزد با مدح مولا زان كه نيست * در جهان بالاتر از اين افتخارى مر مرا من كه گوهرها ز بحر معرفت اندوختم * كيسه گو باشد تهى از نقد سيم و زر مرا نيست غم گه نيست از اين آب و خاكم بهره‌اى * هست طبع آتشين خود گنج بادآور مرا دارم امّيد آنكه لطف ايزدى دارد « فتى » * با على و آل او ، محشور در محشر مرا

مهر وطن

گر اعتلاى وطن اى دل آرزو دارى * محقّق است كه رسم و رهى نكو دارى كمر به خدمت ميهن ببند مردانه * اگر شرافت و وجدان و آبرو دارى نبى بگفت كه مهر وطن ز ايمان است * گر اعتقاد به آيين و دين او دارى به‌پاىخيز و پى خدمت وطن بشتاب * چرا به جاى عمل بانگ و هاىهو دارى چو عندليب چرا هست نغمه‌هاى خودى * چو گل چرا « همه آيين رنگ و بو دارى » بجان بگفته پيغمبرت عمل كن اگر * به دل محبّت آن راد نيك‌خو دارى