لطف ايزدى
هست چون شاهد به كام و باده در ساغر مرا * نيست در دل آرزوى جنّت و كوثر مرا
قصّه كم گو از كه و مه واعظا با من كه عشق * كرد فارغ از هواى اصغر و اكبر مرا
شكر يزدان را كه كرد از هر دوعالم بىنياز * « مهر مولانا امير المؤمنين حيدر مرا »
از شرف سايم كله بر ماه تا افكنده است * سايه از مهر آفتاب چرخ دين بر سر مرا
با ولاى حيدرم آسوده از كيد زمان * نيست باك از بازى اين چرخ افسونگر مرا
گر به خود نازم سزد با مدح مولا زان كه نيست * در جهان بالاتر از اين افتخارى مر مرا
من كه گوهرها ز بحر معرفت اندوختم * كيسه گو باشد تهى از نقد سيم و زر مرا
نيست غم گه نيست از اين آب و خاكم بهرهاى * هست طبع آتشين خود گنج بادآور مرا
دارم امّيد آنكه لطف ايزدى دارد « فتى » * با على و آل او ، محشور در محشر مرا
مهر وطن
گر اعتلاى وطن اى دل آرزو دارى * محقّق است كه رسم و رهى نكو دارى
كمر به خدمت ميهن ببند مردانه * اگر شرافت و وجدان و آبرو دارى
نبى بگفت كه مهر وطن ز ايمان است * گر اعتقاد به آيين و دين او دارى
بهپاىخيز و پى خدمت وطن بشتاب * چرا به جاى عمل بانگ و هاىهو دارى
چو عندليب چرا هست نغمههاى خودى * چو گل چرا « همه آيين رنگ و بو دارى »
بجان بگفته پيغمبرت عمل كن اگر * به دل محبّت آن راد نيكخو دارى