بالاى صنوبر بود اندر نظرم پست * تا پيش نظر قامت دلجوى تو دارم
با كعبه نباشد سروكارم دگر اى بت * تا سجده به طاق خم ابروى تو دارم
در فكر بهشت است همه عالم و عامى * من قصد اقامت به سر كوى تو دارم
از گريه مرا ديده سپيد است به هجران * روز سيهى تيرهتر از موى تو دارم
شادم كه شدم كشته به شمشير تو امّا * شرمندگى از بخشش بازوى تو دارم
در شهر به شيرينسخنى شهرهام از آنك * شورى به سر از لعل سخنگوى تو دارم
گفتى كه « فتى » چيست به دل آرزوى تو * « در هر دوجهان آرزوى روى تو دارم »
بالا بلا
گشته محروم از تماشاى رخش تا ديدهام * اشك غم ريزد دمادم سيلآسا ديدهام
اشك حسرت مىزند در چشم من هر لحظه موج * گشته بىديدار آن دردانه دريا ديدهام
دور از ديدار آن مه منظر و خورشيد روى * فرق ننهد روز را از شام يلدا ديدهام
پاى تا سر گوشم از دلبر نيوشم تا سخن * تا ببينم روى جانان را سراپا ديدهام
صحبت از شور قيامت با من شيدا مكن * من قيام قد آن بالا بلا را ديدهام
گاه در بتخانه گه ميخانه گاهى در حرم * آن صنم را راه من افتاده هرجا ديدهام
ديده از ديدار خوبان جهان بربستهام * تا شده بر چهرهء آن نازنين وا ديدهام
راز دل را داشتم پنهان ز خلق امّا « فتى » * كرد اسرار مرا با گريه افشا ديدهام
خوان وصل
شوخى نديدهام چو تو ، ناز و عتاب كن * با عاشقان خويش جفا بىحساب كن
تن از تعب نزار ، جگر از فراق خون * جان از جفا ملول ، دل از جور آب كن
دشمننواز ، دوستگداز ، آشنا فريب * با غير يار غار و ز ما اجتناب كن
پا از گليم خويش فراتر نهادهاى * بر خلوت رقيب اياب و ذهاب كن
سرهاى سروران جهان پايمال ساز * هردم عمارت دل خلقى خراب كن
از شوق وصل جان محبّان به لب رسان * دلها به آتش غم هجران كباب كن
جز تو وجود حاضر و غايب نديدهام * در ديده جلوهاى به حضور و غياب كن
رو رو « فتى » ز مهر تو ديگر بريد دل * از خوان وصل اى همه را كامياب كن