اشك بخيه
من از جغد خشن آوازهء جنگ * تحمّل را به جان بدرود گفتم
اگر شعرم فرازى بود غمگين * سرود شعله را با دود گفتم
* *
لبم خاموش و سيمايم شكسته * نگاهم مضطرب از ديدنيهاست
به ويرانه سراى زادگاهم * سكوت مرگبارى حكمفرماست
* *
به عمرى من در اين شهر غمآوا * شكستم پاى درد و دست درمان
كدامين ناجوانمردانه مغزى * به يغماى ديارم داد فرمان
* *
بهل تا وا نشينم ، چشم سوزن * به جان در بخيهء سازندگيها
مكن آهنگ ناهمگامى اى نخ * كه بىنقش تو ميرد زندگيها
* *
زمان رشتهها در كار پينه * گذر در راه بىبرگرد دارد
در اين برهه لب خاموش « فاخر » * چو اشك بخيه بر دل درد دارد
ملاقات
زمان در باور ديدار مىچرخد ،
و من در لحظههاى گنگ بىتابى
كه آيا رويداد تلخ را ،
پايان خوشايند است ؟
طنين نبض هم ،
اين ضربههاى داغِ غوغاگر ،
سرود پتك را بر پشت مرز سرخ مىكوبد
و هذيانهاى بيدارى ،
غروب خواب رفتنها .