تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2587

مساهمون:

ص٢٥٨٧

اشك بخيه

من از جغد خشن آوازهء جنگ * تحمّل را به جان بدرود گفتم اگر شعرم فرازى بود غمگين * سرود شعله را با دود گفتم
* *
لبم خاموش و سيمايم شكسته * نگاهم مضطرب از ديدنيهاست به ويرانه سراى زادگاهم * سكوت مرگبارى حكمفرماست
* *
به عمرى من در اين شهر غم‌آوا * شكستم پاى درد و دست درمان كدامين ناجوانمردانه مغزى * به يغماى ديارم داد فرمان
* *
بهل تا وا نشينم ، چشم سوزن * به جان در بخيهء سازندگيها مكن آهنگ ناهمگامى اى نخ * كه بىنقش تو ميرد زندگيها
* *
زمان رشته‌ها در كار پينه * گذر در راه بىبرگرد دارد در اين برهه لب خاموش « فاخر » * چو اشك بخيه بر دل درد دارد

ملاقات

زمان در باور ديدار مىچرخد ، و من در لحظه‌هاى گنگ بىتابى كه آيا رويداد تلخ را ، پايان خوشايند است ؟ طنين نبض هم ، اين ضربه‌هاى داغِ غوغاگر ، سرود پتك را بر پشت مرز سرخ مىكوبد و هذيانهاى بيدارى ، غروب خواب رفتنها .