خزان عمر
مهاجرهاى پرواز شبانه * سفير سرزمين اشك و داغند
غزلگويان پا از گُل كشيده * قفسآلودگانى ، بىدِماغند
* *
نى شيون زد داغ جدايى * زبان شعلههايش دود دارد
پرستوى نگاه چشم جادو * پيام طنز جانفرسود دارد
* *
پريشان برگ آب بركه بر لب * سرانگشت چرا من ؟ مىنشاند
نسيم موج با لحنى خروشان * ستم سوز خزان را مىجهاند
* *
ز سرماى ملالانگيز ، بلبل * در غوغا به روى كام بسته
ز بيم داغكاوانِ ستمتوز * گل پرواز پر ، در دل شكسته
* *
جهان دشتى پر از وحش و دقايق * در آن صيدافكنى طرفه كمند است
هرآن گل قطرهاى نوشيد زين دشت * به ترفندى اسير دام و بند است
پاى شكسته
اى پاى شكسته ناتوانم نكنى * جانسوختهء تلاش نانم نكنى
با دشمن خويش مىستيزد « فاخر » * خار از گل دوست سهم جانم نكنى
مينوى دل
دل شكاف آن نكته كز وى لب رفوست * پاى خست آن دل كه در زنجير موست
صيرفى كو تا بسنجد گوهرم * مكتب « فاخر » رواق پرسوجوست
دامن مكش
از ابر جگر ، به چهره مىبارد اشك * در مزرع روى دانه مىكارد اشك
دامن مكش از ترنّم پويايش * كز نقش پرند جلوهها دارد اشك