خزانهء دل
كسان كه از مى عشق تو ساغرى نوشند * به چاشتگاه قيامت هنوز مدهوشند
فداى طاقت قومى كه بر سر آتش * مكان گرفته و از پختگى نمىجوشند
ببين به همّتشان كز نمد كله مويى * به افسر جم و تاج قباد نفروشند
خزانهء دلشان باد پر ز گوهر پند * كسان كه همچو صدف ، پاى تا به سر كوشند
چراغ شمس و قمر روشن است از اين قوم * كه پيش كوردلان همچو شمع خاموشند
به كوى ميكده صف مىكشان كشيده مگر * هنوز از پى خونخواهى سياووشند
بذيل طايفهاى چنگزن كه از اين بزم * چو دف هزار قفا گر خورند بخروشند
ز چشمهاى تو دارم شگفت كان دو غزال * شكار شير كنند و به خواب خرگوشند
عجب ز حالت قومى كه در جهان « غمگين » * نخورده نيش ز بىدانشى پى نوشند
به راه عشق
نبود خالت از اوّل گر آفتابپرست * چرا چو هندوى عريان در آفتاب نشست
عزيز دار خيال رخش ، دلا ، كاين گل * ز خلد تا به جهان آمدهست دستبهدست
به دور چشم تو آيين عافيت ز جهان * چنان برفت كه بيمار گشت نرگس مست
قرار خود طلبى اى دل ار به عمر دراز * بگير زلفش و اين رشته را مده از دست
به خلوت دل ما جز غم تو ره نبرد * كه من به فكر تو اين خانه دادهام از دست
ز خواب ناز شده چشم نيمخوابش باز * دهيد مژده به مىخوارگان بادهپرست
به راه عشق هرآنكس كه نيست شد « غمگين » * به جان دوست كه تا هست دوست او هم هست