بسكه در دل ز تو آتش دارم * برحذر باش كه آتشبارم
اگرم پاى به افلاك رسد * ذرّهاى پرتو از اين خاك رسد
آتشى در ملكوت افروزم * كه حجابات سراسر سوزم
رخنه بر طاق سپهر اندازم * . . .
چنگ بر پردهء اسرار زنم * تار و پودش دَرَم و باز كنم
بنمايم به جهان موجود * كه پسِ پرده بجز هيچ نبود
* *
آه آتش ز سرم مىخيزد * دوزخى از شررم مىخيزد
اين چه عمريست كه بر من بگذشت * همه با ناله و شيون بگذشت
روز و شب سوز دل و خون جگر * گريهء بيهُدهء شام و سحر
شمع خلوتگه مستان بودم * دمى از گريه نمىآسودم
كس دلش بر من بيچاره نسوخت * شعلهء من پر پروانه نسوخت
اشك خونين كه ستردى تن من * مىفشردى همه در دامن من
طالع سوخته گم شو ز برم * بخت آشفته برو از نظرم
* *
دست بىمايهء قدرت به ازل * غالبا خواست كند مسأله حل
سمّ انياب افاعى جهيم * به هم آغشته و با ماء حميم
دودهء دود جهنّم بسرشت * سرنوشت من آواره نوشت
مىغنودم به خفاگاه عدم * فارغ از دغدغهء درد و الم
سرم آزادهء سوداى جنون * دلم آسودهء غوغاى شئون
نه مكدّر دلم از بود و نبود * نه لبالب تنم از زهر وجود
نه مرا ديده كه عالم ديدى * وينهمه منظرهء غم ديدى
نه مرا دل كه بُدى غرقه ز خون * و اندر او درد ز اندازه برون
بىخبر ز آفت هستى بودم * فارغ از نفسپرستى بودم
ناگهان تاخت قضا بر سر من * شد بهانه پدر و مادر من
صورت بوالعجبى ساخت مرا * سخت بر مخمصه انداخت مرا
بودِ من گر ز جهان كم بودى * چه كم از جملهء عالم بودى ؟