تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2566

مساهمون:

ص٢٥٦٦
بس‌كه در دل ز تو آتش دارم * برحذر باش كه آتش‌بارم اگرم پاى به افلاك رسد * ذرّه‌اى پرتو از اين خاك رسد آتشى در ملكوت افروزم * كه حجابات سراسر سوزم رخنه بر طاق سپهر اندازم * . . . چنگ بر پردهء اسرار زنم * تار و پودش دَرَم و باز كنم بنمايم به جهان موجود * كه پسِ پرده بجز هيچ نبود
* *
آه آتش ز سرم مىخيزد * دوزخى از شررم مىخيزد اين چه عمريست كه بر من بگذشت * همه با ناله و شيون بگذشت روز و شب سوز دل و خون جگر * گريهء بيهُدهء شام و سحر شمع خلوتگه مستان بودم * دمى از گريه نمىآسودم كس دلش بر من بيچاره نسوخت * شعلهء من پر پروانه نسوخت اشك خونين كه ستردى تن من * مىفشردى همه در دامن من طالع سوخته گم شو ز برم * بخت آشفته برو از نظرم
* *
دست بىمايهء قدرت به ازل * غالبا خواست كند مسأله حل سمّ انياب افاعى جهيم * به هم آغشته و با ماء حميم دودهء دود جهنّم بسرشت * سرنوشت من آواره نوشت مىغنودم به خفاگاه عدم * فارغ از دغدغهء درد و الم سرم آزادهء سوداى جنون * دلم آسودهء غوغاى شئون نه مكدّر دلم از بود و نبود * نه لبالب تنم از زهر وجود نه مرا ديده كه عالم ديدى * وين‌همه منظرهء غم ديدى نه مرا دل كه بُدى غرقه ز خون * و اندر او درد ز اندازه برون بىخبر ز آفت هستى بودم * فارغ از نفس‌پرستى بودم ناگهان تاخت قضا بر سر من * شد بهانه پدر و مادر من صورت بوالعجبى ساخت مرا * سخت بر مخمصه انداخت مرا بودِ من گر ز جهان كم بودى * چه كم از جملهء عالم بودى ؟