تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2562

مساهمون:

ص٢٥٦٢
پديد آمد از جيب چرخ نيلى مهر * چو حوصلهء عسلى از لباس قوم جهود ز چرخ اخضر خورشيد شد چنان پيدا * كه از درون شجر جلوه‌گر شود امرود ز جلوهء خود ، آفاق را همىآراست * ز تابش خود اجرام را همىآسود كسى نگويد كاين مرزبان خطّهء چرخ * كسى نداند كاين شاه‌باز اوج كبود به امر كيست كه هر صبح مىشود ظاهر * ز بهر چيست كه هر شام مىكند بدرود چه آيت است كه تا جلوه كرد در عالم * جهان و هرچه در آن ، از طفيل آن آسود رهى نبود ز ظلمت كه آن به خلق نبست * درى نبود كه از روشنى به ما نگشود چه مظهر است كه آن هر صباح شد ظاهر * يكيش سجده نمود و دگر كسش بستود گهى ببالد مانند گلشن شدّاد * گهى بتابد چونان كه آتش نمرود مگر كه طلعت يار من است كز نگهى * هزار جيحون از چشم مردمان پالود خود آفتاب بود يا ز سُمّ مركب شاه * به چرخ جسته ، گه پويه نعل زراندود

تعبير خواب

در خواب بديدم كه لب من به لبى بود * تعبير شد امروز و نصيبم رطبى بود ديشب به سر زلف تو اين گمشده دل را * گشتيم و نجستيم كه تاريك شبى بود خون دل ما آنكه به شمشير جفا ريخت * گلچهر و سمن‌پيكر و ياقوت‌لبى بود پيش رخت اى ماه مكن جلوه كه گويند * اين بىسروپا كيست عجب بىادبى بود اى شيخ مكن خشم كه آن چيز كه خورديم * خون دل مردم نَبُد آب عنبى بود هرچند نداديم شب نيمهء شعبان * ساغر ز كف ، امّا عمل مستحبى بود

سرمنزل سيمرغ

كن دور ، ز دل حسرت و آمال و هوس را * اين خلوت يار است مده ره همه‌كس را با عشق مكن همسرى اى عقل كه هرگز * ره نيست به سرمنزل سيمرغ مگس را تا بند تنى يك‌نفس آزاد نگردى * كى مرغ رهد تا نكند خرد قفس را از پاى برون آرم و در ديده نشانم * در راه بيابان سر كوى تو ، خس را در اشك من ار غرق نشد چرخ ، عجب نيست * دريا نكند قصد فرو بردن خس را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2562 | سيد محمد باقر برقعى