تغزّل
اى از فراق روى تو در پيچوتاب ، آب * وى برده آبروى تو از روى آب ، آب
هرجا كه هست آب ز رخ پرده برمگير * ترسم شود ز شرم جمال تو آب ، آب
در بزم ما متاز كه از اشك چشم ما * ترسم رسد سمند تو را تا ركاب ، آب
غير از رخت كه كرده دل ما ز غم كباب * هرگز نكرده است دلى را كباب ، آب
اى رشك آب خضر ، لبت هست سالها * بىلعل تو به ساغر ما زهر ناب ، آب
جز روى تو ز زلف تو ديگر كه ديده است * كز مشك ناب بندد بر رخ نقاب ، آب
از آب كامياب شود هركسى ولى * اين طرفه از دو لعل تو شد كامياب ، آب
گر من به خواب ، روى تو بينم شگفت نيست * كان كس كه هست تشنه ببيند به خواب ، آب
اى دل ز چشم پرفتنش باش در حذر * كاين ترك كرده ، زهرهء افراسياب ، آب
اى دل وفا و عهد ز مهطلعتان مجوى * هرگز نخورده است كسى از سراب ، آب
دوشم نبود سدره اشك از آستين * بگذشته بود از سر اين نه حباب ، آب
افكنده اشك ديدهء ما چرخ را به چرخ * آرى به دور آرد هر آسياب ، آب
ساقى فداى چشم تو برخيز و مى بيار * مستسقىاند بادهكشان و شراب ، آب
مستسقى است ، دل بدهش بىحساب ، مى * مستسقيان خورند بلى بىحساب ، آب
بىآب ساغر تو چو ماهىّ دور از آب * اى ماهچهره ، ذكر دل ماست آب ، آب
زان آب لعلفام ، سقايت كنم از آنك * دادن به تشنهكامان باشد ثواب ، آب
آباد مىكند دل ويرانهء مرا * با اينكه هر بنا را سازد خراب ، آب
در جام زرفشان تو مى هركه ديد ، گفت * هان بنگريد در قدح آفتاب ، آب
در التهاب آمده دل دفع آن مى است * آرى فرونشاند ، هر التهاب ، آب
از التهاب دل ننشيند مگر دمى * كو را دهد ز ساغر خود ، بو تراب ، آب
طلوعيه
سحر كه خسرو سيّاره ، روى خويش نمود * ز پشت كوه به كردار دزد خونآلود
ز پردهء شب ديجور گشت مهر عيان * چنان كه شعلهء آتش ز خانهء پردود
نخست بود چنان چون چراغ كمروغن * ندانمى كه پياپى كه روغنش افزود
همى تو گفتى زرّين بطى بود كه دمى * ستارگان را ارزنصفت چو دانه ربود