بهاريه
اندر هوا نگر متراكم سحابها * چون بختيان مست گسسته طنابها
پيدا ، نه آمرى و نه ناهى ولى به راه * دارند گه درنگ و دگر گه شتابها
مانا فراز دريا اندر تلاطماند * بىبادبان و لنگر سيمين غرابها
ابر سيه چو بينى ، گويى كه در هوا * افكنده بال درهم مشكين غرابها
برق از درون ميغ سيه جلوهگر شود * مانند تيغها كه ز نيلىقرابها
گويى كه رعد بانگ تهمتن بود كز آن * افتاده در طپش ، دل افراسيابها
خيام نيست ابر اگر اينچنين بر آب * چون خيمهها فراشته است از حبابها
دريا و رود و دجله چو تيغيست جوهرين * ازبسكه موج و چين شده پيدا ز آبها
باد صبا به امر شهنشاه فروردين * آباد كرده بود به هرجا خرابها
فرّاشوار ، فرش ستبرق بگسترد * در باغ بهر بارگه كاميابها
چون پا نهاد در باغ ، هيبتش * بر جسم بيد واله فتاد اضطرابها
ليكن سحر چنان به صحارى خنك وزد * كز پيكر جبال برد التهابها
بس كرده مرده ، زنده زدم باد نوبهار * از معجز مسيح فروريخت آبها
از فرط اعتدال شهنشاه فرودين * بيرون شد از ديار چمن انقلابها
بس جا به باغ بلبل و درّاج و سار كرد * بيرون زدند خرگه از آنجا غرابها
بر سر نهاده شاخ ز اطلس عمامهها * بر تن نموده باغ ز ديبا ثيابها
ژاله ز برگ لاله فرومىچكد همى * عطّار ، هان كجاست كه گيرد گلابها
سنبل ربوده تاب ز چشم نظارگان * داده به زلف خويشتن ازبسكه تابها
نرگس گشوده چشمان ز آمد شد نسيم * بيدار مىشود بلى از باد ، خوابها
گويد هرآنكه خيل گل و لاله بنگرد * يكجاى جمع گشته چرا بىحجابها
در باغ همچو عاشق و معشوق روز وصل * بلبل نيازها كند و گل عتابها
گهگه كند ز علت ناز و كرشمهاش * بلبل سؤالها دهد و گل جوابها
در خم مى به فصل چنين غسل مىكند * كرد آنكه از ترشح آب اجتنابها
چون واعظان به منبر شيخ عندليب و سار * خوانند هردم از كتب عشق بابها