شام سيه
هرچند مرا از دوجهان بيش و كمى نيست * با وصل توام در دوجهان هيچ غمى نيست
گويند كه باغ ارمى هست به عالم * گر هست رخ توست و گرنه ارمى نيست
آن را كه به زلف تو دل آويخته باشد * گر ملك جهانش رود از دست غمى نيست
عدل است سراپاى تو اى حاكم عشّاق * گر جان بدهى ، ور بستانى ، ستمى نيست
حق دارم اگر بيشتر از حد كنم افغان * دل دادن و نوميد شدن درد كمى نيست
برفرض كه يوسف به دراهم بفروشند * آيا چه كند آنكه به دستش درمى نيست
مردند گدايان به تمنّاى نوايى * گويى كه در اين مرحله صاحب كرمى نيست
تا هستى خود مىخرم امروز اگر هست * جايى كه در آن نام وجود و عدمى نيست
بيهوده « غمام » از غم دل مىكنى افغان * هرگز پى اين شام سيه صبحدمى نيست
روى دوست
با روى دوست ، قصّهء باغ ارم چرا ؟ * با كوى او ، حكايت دير و حرم چرا ؟
گيرم كه فكر عاقبتى هم ضرورت است * ديگر تمام عمر در اين همّ و غم چرا ؟
گر راستى به مسكنت خويش قانعى * پيوسته ياد دولت هر محتشم چرا ؟
چون هيچكس ز عقل به كامى نمىرسد * ديگر سلوك اين ره پرپيچوخم چرا ؟
اين چند روز عمر بههرحال بگذرد * اينقدر پيچوتاب ، پى بيش و كم چرا ؟
تا مىتوان قناعت و پرهيز پيشه كرد * دريوزگى ز درگه اهل كرم چرا ؟
آن را كه نيست قيمت يك جرعه مى به دست * اينقدر پرسش از صفت جام جم چرا ؟
بىخود عرب مشو ، سخن خويشتن بفهم * مدح خود و مذمت ملك عجم چرا ؟
گر دل رسيده است به مقصود خود « غمام » * اين آههاى سرد به دنبال هم چرا ؟
پايبند عشق
گر همدمى ز حال منش باخبر كند * شايد كه وقتى از سر خاكم گذر كند
سازد به يك عنايت خود كارهاى من * گر آه من در آن دل سنگين اثر كند
هركس كه اين جمال دلاويز بنگرد * ناچار ، مهر ديگرى از دل به در كند
تا كرده يك نگاه بر آن چشم نيممست * پيكان غمزه از دلوجانم گذر كند