تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2557

مساهمون:

ص٢٥٥٧

شام سيه

هرچند مرا از دوجهان بيش و كمى نيست * با وصل توام در دوجهان هيچ غمى نيست گويند كه باغ ارمى هست به عالم * گر هست رخ توست و گرنه ارمى نيست آن را كه به زلف تو دل آويخته باشد * گر ملك جهانش رود از دست غمى نيست عدل است سراپاى تو اى حاكم عشّاق * گر جان بدهى ، ور بستانى ، ستمى نيست حق دارم اگر بيشتر از حد كنم افغان * دل دادن و نوميد شدن درد كمى نيست برفرض كه يوسف به دراهم بفروشند * آيا چه كند آنكه به دستش درمى نيست مردند گدايان به تمنّاى نوايى * گويى كه در اين مرحله صاحب كرمى نيست تا هستى خود مىخرم امروز اگر هست * جايى كه در آن نام وجود و عدمى نيست بيهوده « غمام » از غم دل مىكنى افغان * هرگز پى اين شام سيه صبحدمى نيست

روى دوست

با روى دوست ، قصّهء باغ ارم چرا ؟ * با كوى او ، حكايت دير و حرم چرا ؟ گيرم كه فكر عاقبتى هم ضرورت است * ديگر تمام عمر در اين همّ و غم چرا ؟ گر راستى به مسكنت خويش قانعى * پيوسته ياد دولت هر محتشم چرا ؟ چون هيچ‌كس ز عقل به كامى نمىرسد * ديگر سلوك اين ره پرپيچ‌وخم چرا ؟ اين چند روز عمر به‌هرحال بگذرد * اين‌قدر پيچ‌وتاب ، پى بيش و كم چرا ؟ تا مىتوان قناعت و پرهيز پيشه كرد * دريوزگى ز درگه اهل كرم چرا ؟ آن را كه نيست قيمت يك جرعه مى به دست * اين‌قدر پرسش از صفت جام جم چرا ؟ بىخود عرب مشو ، سخن خويشتن بفهم * مدح خود و مذمت ملك عجم چرا ؟ گر دل رسيده است به مقصود خود « غمام » * اين آههاى سرد به دنبال هم چرا ؟

پايبند عشق

گر همدمى ز حال منش باخبر كند * شايد كه وقتى از سر خاكم گذر كند سازد به يك عنايت خود كارهاى من * گر آه من در آن دل سنگين اثر كند هركس كه اين جمال دلاويز بنگرد * ناچار ، مهر ديگرى از دل به در كند تا كرده يك نگاه بر آن چشم نيم‌مست * پيكان غمزه از دل‌وجانم گذر كند