آتش شوق
رخت به ديدهء من دلفريب مىآيد * چو آشنا كه به چشم غريب مىآيد
هزار بار مرا جان به لب رسيد از درد * در انتظار كه اينك طبيب مىآيد
چگونه بىتو تواند دلم گرفت آرام * كه گفت كز دل بيدل شكيب مىآيد
بسوخت جان محبّان ز تاب آتش شوق * در اين اميد كه روزى حبيب مىآيد
نه باغ ديده و نه باغبان تواند ديد * گلى كه در نظر عندليب مىآيد
به حيرتم كه چسان كام دل تواند يافت * كسى كه از لب او بىنصيب مىآيد
علاج شورش ديوانگان عشق « غمام » * كجا ز دانش و عقل و اديب مىآيد
تحصيل حاصل
تا سرو را به طرف چمن ريشه در گل است * شمشاد سيمساق تو را پاى در دل است
هيچ آگهى ؟ كه در ظلمات آب زندگى * دور از لبت به خودكشى و مرگ مايل است
دانم كه قاتل منى و تو را مىپرستمت * اين بوالعجب قتيل كه مفتون قاتل است
هرچند پيش چشم تو آسان بود ولى * دور از تو زندگانى عشّاق مشكل است
مقبول حق تويى و به مويت قسم كه شيخ * هر طاعتى كه بىتو كند جمله باطل است
آنان كه در پناه تو هستند مى خورند * افسوس بر كسى كه از اين عيش غافل است
در نيستى مكوش كه گر دوست نيستى * بهتر كه اين معامله تحصيل حاصل است
آن دل كه جاى يار بود در بر تو نيست * كاين دل كه در بر تو نهاد است از گل است
آن گوهرى كه در دل دريا بود « غمام » * زين سنگها مدان كه به دامان ساحل است
شب وصل
در بهشت به رويم شدهست باز امشب * كه آمدى ز درم با هزار ناز امشب
سعادتى كه فراموش كرده بود مرا * به اتّفاق تو آمد ز در فراز امشب
براى آنكه به فردا نيوفتد كارم * چه خوب بود كه مىكشتىام به ناز امشب
قيامتم ز تو برخاست كاشكى مىشد * بسان روز قيامت ، شبم دراز امشب
اگرچه لايق قدر تو نيست منزل من * بيا و با من بىخانمان بساز امشب
« غمام » را سزد ار بخت ، تهنيت گويد * كه با حضور تو گرديده سرفراز امشب