يار يگانه
در زير فلك چون مه من سيمبرى نيست * در روى زمين از شب من تيرهترى نيست
دلبستهء سروى شدهام از همه عالم * افسوس ! كز آن سرو روانم ثمرى نيست
در سير خود آن دم كه رسيدم به تو ، گفتم : * آسوده شو اى دل كه ازاينپس ، سفرى نيست
گويند شب تار جهان را سحرى هست * گر هست تويى ، ور نه جهان را سحرى نيست
سنجيدهام و ديدهام افراد بشر را * از شخص تو در روى زمين خوبترى نيست
من از دوجهان مىطلبم يار يگانه * در پيش من از دانش و تقوى خبرى نيست
نه اهل خيالم من و ، نه مرد حقيقت * در خاطر من ، جز تو ، هواى دگرى نيست
در مجمع اهل ادب و جرگهء رندان * از شخص « غمام همدانى » خبرى نيست
بختبرگشته
عشق رخسار تو اى تازهجوان ، پيرم كرد * سرو بالاى تو ، چون سبزه ، زمينگيرم كرد
بختبرگشته ز ديوانگىام مىترسيد * كه به سوداى سر زلف تو ، زنجيرم كرد
بشتاب از بر من مىگذرى همچون عمر * غم بىمهريت اى جان جهان پيرم كرد
گر به ديوار كنم تكيه به راه تو ، مرنج * كه تماشاى تو چون صفحهء تصويرم كرد
آتش عشق رخت هستى من داد به باد * فارغ از كشمكش دانش و تدبيرم كرد
من كه در اوج خود از دام تو ايمن بودم * چشم مستت به نگاهى ، هدف تيرم كرد
بىتو از زندگى خويش ملولم چو « غمام » * راستى هجر تو از جان و جهان سيرم كرد
خيل نكويان
اى دل بيا و يار كسى شو كه يار توست * آرامبخش جان و دل بىقرار توست
عمرى انيس و همدم بيگانگان شدى * يك روز نيز همدم آن شو كه يار توست
تا كى كناره مىكنى از صحبت كسى * كز جان و دل بسان دل اندر كنار توست ؟
حيف است نوگلى چو تو همداستان خار * اى نازنين ، عزيز كسى شو كه خوار توست
كار تو نيست آنچه كنون مىكنى بدان * بشناس يار خويش كه اين كار ، كار توست
هرگز نديدهام چو تو بىمهر و سنگدل * بيچاره آنكه شيفته و بىقرار توست
چون موى من ز حسرت رويت شود سفيد * چشمى كه همچو من به ره انتظار توست