تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2555

مساهمون:

ص٢٥٥٥

يار يگانه

در زير فلك چون مه من سيمبرى نيست * در روى زمين از شب من تيره‌ترى نيست دلبستهء سروى شده‌ام از همه عالم * افسوس ! كز آن سرو روانم ثمرى نيست در سير خود آن دم كه رسيدم به تو ، گفتم : * آسوده شو اى دل كه ازاين‌پس ، سفرى نيست گويند شب تار جهان را سحرى هست * گر هست تويى ، ور نه جهان را سحرى نيست سنجيده‌ام و ديده‌ام افراد بشر را * از شخص تو در روى زمين خوب‌ترى نيست من از دوجهان مىطلبم يار يگانه * در پيش من از دانش و تقوى خبرى نيست نه اهل خيالم من و ، نه مرد حقيقت * در خاطر من ، جز تو ، هواى دگرى نيست در مجمع اهل ادب و جرگهء رندان * از شخص « غمام همدانى » خبرى نيست

بخت‌برگشته

عشق رخسار تو اى تازه‌جوان ، پيرم كرد * سرو بالاى تو ، چون سبزه ، زمينگيرم كرد بخت‌برگشته ز ديوانگىام مىترسيد * كه به سوداى سر زلف تو ، زنجيرم كرد بشتاب از بر من مىگذرى همچون عمر * غم بىمهريت اى جان جهان پيرم كرد گر به ديوار كنم تكيه به راه تو ، مرنج * كه تماشاى تو چون صفحهء تصويرم كرد آتش عشق رخت هستى من داد به باد * فارغ از كشمكش دانش و تدبيرم كرد من كه در اوج خود از دام تو ايمن بودم * چشم مستت به نگاهى ، هدف تيرم كرد بىتو از زندگى خويش ملولم چو « غمام » * راستى هجر تو از جان و جهان سيرم كرد

خيل نكويان

اى دل بيا و يار كسى شو كه يار توست * آرام‌بخش جان و دل بىقرار توست عمرى انيس و همدم بيگانگان شدى * يك روز نيز همدم آن شو كه يار توست تا كى كناره مىكنى از صحبت كسى * كز جان و دل بسان دل اندر كنار توست ؟ حيف است نوگلى چو تو همداستان خار * اى نازنين ، عزيز كسى شو كه خوار توست كار تو نيست آنچه كنون مىكنى بدان * بشناس يار خويش كه اين كار ، كار توست هرگز نديده‌ام چو تو بىمهر و سنگدل * بيچاره آنكه شيفته و بىقرار توست چون موى من ز حسرت رويت شود سفيد * چشمى كه همچو من به ره انتظار توست