سنگم بزنيد
سنگم بزنيد ، آينه ريزد ز نگاهم * صد شعله بريزد ز سيهكومهء آهم
را هم بزنيد آب ، پيامآور عشقم * آلاله بكاريد و نگه بر سر را هم
ويران بكنيدم همهء هرچه كه دارم * بىريشه مخوانيد من از جنس گياهم
با زرد خزان رنگ زدى گونهء نرگس * نقّاش بكش سرمه به افسون سياهم
شب را بزداييد ، كه با نور برآيم * با سايهء ناسخته مسازيد تباهم
سرمست غزلهاى تبآلود شبانه * ديوانهء آيات مناجات پگاهم
دستان من و سايهء ابر و سحر و كوه * اى عشق بكش ، باد ، بده پرّهء كاهم
با شور بجوييد ، من از شعر برويم * بادافره عشق است فزايند گناهم
مىآيم و با خود قلمى دارم و كاغذ * نقشى زند انديشهء تو گاهبهگاهم
در را بگشاييد كه عشق آمد و آتش * با دوست بگوييد مدد ، چشم به را هم
معناى سبز
باورم اين بود باهم سبز را معنا كنيم * يك صدف را بشكنيم و عشق را پيدا كنيم
جويبارى تشنه را در سرزمينهاى عطش * چشمهايش را ببنديم و به دريا وا كنيم
از عطش حرفى نمىماند ، نمىبينيم ، كو ؟ * آن شرارى را كه مىبايد به دل انشا كنيم
سبزترها باغ را بردند تا مرز بهار * زردرويى را بيا دزدانهتر رسوا كنيم
همره امواج دريا پايكوبان پر كشيم * تا خدا دارد خدايى جان و دل شيدا كنيم
يك شبى را ميهمان نسترنها مىشوم * بعد از آن هم آهوانه رو به صحراها كنيم
اى سليمان ، شعرهايت را براى من بخوان * باشد از منظومهء گل باغها احيا كنيم
تا كه بلقيسى نشيند بر پرند اعتبار * بايد از هدهد پيامآورترى پيدا كنيم
با خراباتى نسيم سرفراز كوى دوست * رازها افشا كنيم و بازهم حاشا كنيم
دستان سبز عشق
احساس باغ دارم ، احساس نو دميدن * احساس يك پرنده ، در اوج پر كشيدن
در زير بالهايم ، گرماى زنده بودن * چون زنجره به طيف ، تيراژهاى پريدن
در منتهاى حيرت ، دستان سبز عشقم * انگشتها به كارِ جامه به تن دريدن