تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2551

مساهمون:

ص٢٥٥١

سنگم بزنيد

سنگم بزنيد ، آينه ريزد ز نگاهم * صد شعله بريزد ز سيه‌كومهء آهم را هم بزنيد آب ، پيام‌آور عشقم * آلاله بكاريد و نگه بر سر را هم ويران بكنيدم همهء هرچه كه دارم * بىريشه مخوانيد من از جنس گياهم با زرد خزان رنگ زدى گونهء نرگس * نقّاش بكش سرمه به افسون سياهم شب را بزداييد ، كه با نور برآيم * با سايهء ناسخته مسازيد تباهم سرمست غزلهاى تب‌آلود شبانه * ديوانهء آيات مناجات پگاهم دستان من و سايهء ابر و سحر و كوه * اى عشق بكش ، باد ، بده پرّهء كاهم با شور بجوييد ، من از شعر برويم * بادافره عشق است فزايند گناهم مىآيم و با خود قلمى دارم و كاغذ * نقشى زند انديشهء تو گاه‌به‌گاهم در را بگشاييد كه عشق آمد و آتش * با دوست بگوييد مدد ، چشم به را هم

معناى سبز

باورم اين بود باهم سبز را معنا كنيم * يك صدف را بشكنيم و عشق را پيدا كنيم جويبارى تشنه را در سرزمينهاى عطش * چشمهايش را ببنديم و به دريا وا كنيم از عطش حرفى نمىماند ، نمىبينيم ، كو ؟ * آن شرارى را كه مىبايد به دل انشا كنيم سبزترها باغ را بردند تا مرز بهار * زردرويى را بيا دزدانه‌تر رسوا كنيم همره امواج دريا پايكوبان پر كشيم * تا خدا دارد خدايى جان و دل شيدا كنيم يك شبى را ميهمان نسترنها مىشوم * بعد از آن هم آهوانه رو به صحراها كنيم اى سليمان ، شعرهايت را براى من بخوان * باشد از منظومهء گل باغها احيا كنيم تا كه بلقيسى نشيند بر پرند اعتبار * بايد از هدهد پيام‌آورترى پيدا كنيم با خراباتى نسيم سرفراز كوى دوست * رازها افشا كنيم و بازهم حاشا كنيم

دستان سبز عشق

احساس باغ دارم ، احساس نو دميدن * احساس يك پرنده ، در اوج پر كشيدن در زير بالهايم ، گرماى زنده بودن * چون زنجره به طيف ، تيراژه‌اى پريدن در منتهاى حيرت ، دستان سبز عشقم * انگشتها به كارِ جامه به تن دريدن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2551 | سيد محمد باقر برقعى