تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2549

مساهمون:

ص٢٥٤٩

نافله‌هاى گياه

مرا بخوان ، كه تو را با نگاه مىخوانم * به آن نفس كه بسوزد به آه مىخوانم اگر كه گوش زمين نشنود صدايم را * به زخم حنجره تا قعر چاه مىخوانم مرا بخوان به مزامير سورهء بودن * كه از پرند شفق تا پگاه مىخوانم حضور معبدى دل ، به نارون ، افرا * تو را به نافله‌هاى گياه مىخوانم اگر كه وعده دهى يك نگاه مىآيى * به آبروى همان يك نگاه مىخوانم دلم ز مردمك ديده مىزند بيرون * ز بس‌كه بر سر بيراه و راه مىخوانم نگاه باصرهء شب ، سياه ، بارانى * به شرم روى زمانه سياه مىخوانم به ياد درد شب‌آويزهاى تنهايى * به حالتى كه نيابى پناه مىخوانم اگرچه جبر بر انديشه بال بگشايد * چكاوكانه ولى ، گاهگاه مىخوانم بگوى اى كه نشانم ز عشق مىپرسى * نشسته رو به خدا ، دلبخواه مىخوانم بگير دست « غزل » را كه دوست مىدارد * اگر اجازه نباشد ، گناه مىخوانم

تماشاى شب

بازهم دريادلانه شب تماشا مىكنم * غلظت شب را به عشق روز حاشا مىكنم روزگار از خون شبم سرمه به چشمم مىكشد * عشق را نازم كه زيباتر تماشا مىكنم آزمون صبر با عشق است يا دريادلى * سينه را آتشگه اين هر سه زيبا مىكنم آشنا با درد مىآيد ، تماشايش كنيد * من براى ديدنش ، ديدن تمنّا مىكنم نسترن بر دوش مىآيد گلاب‌افشان و شنگ * آرزوها را به پايش بىسراپا مىكنم تكيه دادم شانه‌هاى خسته بر ديوار عشق * بيستون را با ستونى تازه احيا مىكنم برگ لرزانى اسير دستهاى باد گفت * با تنشهاى اسارت هم مدارا مىكنم جويبارى تشنه را مانم كه در درياى شن * دست و پايى مىزنم ، رو سوى دريا مىكنم سرزمين عشق مىخواند مرا بايد كه رفت * يا اگر با سر نيايد ، سر همه پا مىكنم دست از سرما كبود غنچه‌اى يخ‌بسته را * توى دستم با نفسهاى خودم ها مىكنم غنچه مىخند به گرمى ، شب چراغان مىشود * عشق را زيباتر از پندار پيدا مىكنم در دل شب ، در بلور باغهاى قهوه‌اى * تابش خورشيد شب را عشق معنا مىكنم من چه هستم ؟ مردمكهاى دو چشم انتظار * تا رسد روز جليل امروز و فردا مىكنم