نافلههاى گياه
مرا بخوان ، كه تو را با نگاه مىخوانم * به آن نفس كه بسوزد به آه مىخوانم
اگر كه گوش زمين نشنود صدايم را * به زخم حنجره تا قعر چاه مىخوانم
مرا بخوان به مزامير سورهء بودن * كه از پرند شفق تا پگاه مىخوانم
حضور معبدى دل ، به نارون ، افرا * تو را به نافلههاى گياه مىخوانم
اگر كه وعده دهى يك نگاه مىآيى * به آبروى همان يك نگاه مىخوانم
دلم ز مردمك ديده مىزند بيرون * ز بسكه بر سر بيراه و راه مىخوانم
نگاه باصرهء شب ، سياه ، بارانى * به شرم روى زمانه سياه مىخوانم
به ياد درد شبآويزهاى تنهايى * به حالتى كه نيابى پناه مىخوانم
اگرچه جبر بر انديشه بال بگشايد * چكاوكانه ولى ، گاهگاه مىخوانم
بگوى اى كه نشانم ز عشق مىپرسى * نشسته رو به خدا ، دلبخواه مىخوانم
بگير دست « غزل » را كه دوست مىدارد * اگر اجازه نباشد ، گناه مىخوانم
تماشاى شب
بازهم دريادلانه شب تماشا مىكنم * غلظت شب را به عشق روز حاشا مىكنم
روزگار از خون شبم سرمه به چشمم مىكشد * عشق را نازم كه زيباتر تماشا مىكنم
آزمون صبر با عشق است يا دريادلى * سينه را آتشگه اين هر سه زيبا مىكنم
آشنا با درد مىآيد ، تماشايش كنيد * من براى ديدنش ، ديدن تمنّا مىكنم
نسترن بر دوش مىآيد گلابافشان و شنگ * آرزوها را به پايش بىسراپا مىكنم
تكيه دادم شانههاى خسته بر ديوار عشق * بيستون را با ستونى تازه احيا مىكنم
برگ لرزانى اسير دستهاى باد گفت * با تنشهاى اسارت هم مدارا مىكنم
جويبارى تشنه را مانم كه در درياى شن * دست و پايى مىزنم ، رو سوى دريا مىكنم
سرزمين عشق مىخواند مرا بايد كه رفت * يا اگر با سر نيايد ، سر همه پا مىكنم
دست از سرما كبود غنچهاى يخبسته را * توى دستم با نفسهاى خودم ها مىكنم
غنچه مىخند به گرمى ، شب چراغان مىشود * عشق را زيباتر از پندار پيدا مىكنم
در دل شب ، در بلور باغهاى قهوهاى * تابش خورشيد شب را عشق معنا مىكنم
من چه هستم ؟ مردمكهاى دو چشم انتظار * تا رسد روز جليل امروز و فردا مىكنم