شب و بيشه
ره اشك مىزدم شب ، كه نگه ، به آب غلطان * به صد التماس گفتا ، چه شده ، چه بىقرارى ؟
شب تار ، گو ، هميشه ، تو رها ميان بيشه * چه غريب و خستهاى تو ، نه گريز و نه قرارى
نه ز آبشار نقره ، سر سوزن بلورى * نه تواضع نسيمى ، نه سلام شاخسارى
سر شاخهء درختان ، تو به جاى برگ گويى * كه برُسته تخم چشمى ، چه نگاه مرگبارى
نه درخت سبز بيشه ، نه كه خرّم هميشه * همه لاشههاى رقصان ، كه هرآن درخت دارى !
نه كه خواب بينى امّا ، نه كه بختك است و رؤيا * شب عمر مىبرازد ، به تو در چنين گذارى
بگشاى چشمها را ، تو ز بيشههاى وحشت * به درآى تا ببينى ، همه جا خداى دارى !
شب و بيشه رهسپر شد ، گل اشك پردهدر شد * سحر از كناره سر زد ، كه منم ، اميدوارى
فرياد
مستانه اگر بر سر بازار برندم * صد ضربهء حد بر كف هر پاى زنندم
يوسف صفتى باشم و در عرصهء بازار * خوارم بفروشند و به خوارى بخرندم
گلگون شودم چهره اگر از عطش عشق * حلّاجوشان بر زبر دار كشندم
دستان من از بند شود حلقهء هر بند * بر پاى غل جامعه صد باره نهندم
ديوانه شماريد و چو فرزانه دهد اذن * اطفال گذر سنگ پى سنگ زنندم
من بوسه زنم بر لبهء تيغ ملامت * رگ تا رگ من پاره كنند و بدرندم
فرياد زنم با « غزلم » عشق ، فقط عشق * و آنگاه زبانبسته به خفّت بكشندم