تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2543

مساهمون:

ص٢٥٤٣

خروش ميخانه

خروشى دوش از ميخانه برخاست * كه هوش از عاقل و فرزانه برخاست مغان ، خشت از سر خم برگرفتند * خروش از مردم ميخانه برخاست فروغ روى ساقى در مى افتاد * زبانه آتش از پيمانه برخاست ز بس با آشنايان جور كردى * فغان از مردم بيگانه برخاست چنان زنجير گيسو تاب دادى * كه فرياد از دل ديوانه برخاست پى افروختن چون شمع بنشست * براى سوختن پروانه برخاست بيا ساقى بياور كشتى مى * كه طوفان غم از كاشانه برخاست عجب نبود ز تاب جوشش مى * گر از خم نعرهء مستانه برخاست چو مرغ دل شكنج دام او ديد * نخست از روى آب و دانه برخاست « غبارا » هركه دست از جان بشويد * تواند از پى جانانه برخاست

گره‌گشا

چندانكه جهد كردم ، با زهد و پارسايى * دل را ز دام زلفت ، ممكن نشد رهايى بگشا گره ز كارم ، كاندر جهان نيايد * جز عقده‌هاى زلفت از كس گره‌گشايى با شيخ ، الفت ما ، البتّه راست نايد * ما صوفىايم و بدنام ، او زاهد ريايى ساقى بيا كه گر دوست بيگانگى ز ما كرد * ما با كسى نداريم پرواى آشنايى دى پير مىفروشم گفت از سر نصيحت * تا در ده خدايى بگذر ز دهخدايى كشتى شكستگانيم را چون بخت واژگون گشت * گشتند غرق دريا از لاف ناخدايى رحمت نگر كه هرگز از عاجزان مسكين * دورى نمىكند دوست با وصف كبريايى در عين دل شكستن در كار دل‌نوازيست * در حال جان‌ستانى ، مشغول جانفزايى بر حال زارم اكنون جانانه رحمت آورد * كافزود رنج حرمان بر صدمت جدايى خوش‌تر ز زندگى چيست ؟ مردن به نامرادى * بهتر ز كامرانى ؟ ماندن به بينوايى دست از طلب ندارم زين پس كه مرد درويش * كشكول خويش پر كرد از دولت گدايى هرگز « غبار » از اين بحر ، بيرون نمىبرى جان * كس در جهان نديده‌ست بىدست و پا شنايى