خروش ميخانه
خروشى دوش از ميخانه برخاست * كه هوش از عاقل و فرزانه برخاست
مغان ، خشت از سر خم برگرفتند * خروش از مردم ميخانه برخاست
فروغ روى ساقى در مى افتاد * زبانه آتش از پيمانه برخاست
ز بس با آشنايان جور كردى * فغان از مردم بيگانه برخاست
چنان زنجير گيسو تاب دادى * كه فرياد از دل ديوانه برخاست
پى افروختن چون شمع بنشست * براى سوختن پروانه برخاست
بيا ساقى بياور كشتى مى * كه طوفان غم از كاشانه برخاست
عجب نبود ز تاب جوشش مى * گر از خم نعرهء مستانه برخاست
چو مرغ دل شكنج دام او ديد * نخست از روى آب و دانه برخاست
« غبارا » هركه دست از جان بشويد * تواند از پى جانانه برخاست
گرهگشا
چندانكه جهد كردم ، با زهد و پارسايى * دل را ز دام زلفت ، ممكن نشد رهايى
بگشا گره ز كارم ، كاندر جهان نيايد * جز عقدههاى زلفت از كس گرهگشايى
با شيخ ، الفت ما ، البتّه راست نايد * ما صوفىايم و بدنام ، او زاهد ريايى
ساقى بيا كه گر دوست بيگانگى ز ما كرد * ما با كسى نداريم پرواى آشنايى
دى پير مىفروشم گفت از سر نصيحت * تا در ده خدايى بگذر ز دهخدايى
كشتى شكستگانيم را چون بخت واژگون گشت * گشتند غرق دريا از لاف ناخدايى
رحمت نگر كه هرگز از عاجزان مسكين * دورى نمىكند دوست با وصف كبريايى
در عين دل شكستن در كار دلنوازيست * در حال جانستانى ، مشغول جانفزايى
بر حال زارم اكنون جانانه رحمت آورد * كافزود رنج حرمان بر صدمت جدايى
خوشتر ز زندگى چيست ؟ مردن به نامرادى * بهتر ز كامرانى ؟ ماندن به بينوايى
دست از طلب ندارم زين پس كه مرد درويش * كشكول خويش پر كرد از دولت گدايى
هرگز « غبار » از اين بحر ، بيرون نمىبرى جان * كس در جهان نديدهست بىدست و پا شنايى