تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2546

مساهمون:

ص٢٥٤٦

سبكبار

چشم اگر پوشى ز كار خويشتن * لطفها بينى ز يار خويشتن غربت مردم به شهر مردم است * من غريبم در ديار خويشتن دوش در بزمى كه بودى با رقيب * آزمودم اعتبار خويشتن بار سنگينسيست جان در راه دوست * ما سبك كرديم بار خويشتن بعد از اين گو ديگرى با من مساز * ساختم با كردگار خويشتن خاك گر گردى به راه او « غبار » * كيميا بينى غبار خويشتن

غارت دل

اى عهد شكسته و جفاكرده * ما را به فراق مبتلا كرده اى داده به دست مدّعى دامان * پيراهن صبر من قبا كرده بيگانه ز خويش و آشنا گشته * بيگانه به خويش آشنا كرده از غارت ملك دل نمىترسى ؟ * اى تاخت به خانهء خدا كرده ! نايافته چون تو گوهرى در بحر * تا مردم ديده‌ام شنا كرده گرديده سپيد مردم چشمم * در اشك ، ز بس‌كه دست و پا كرده

تاب عشق

به غير از باده ، داروى طرب چيست ؟ * بيا ساقى ، تعلّل را سبب چيست ؟ به مى ده هرچه دارى تا بدانى * به گيتى حاصل رنج و تعب چيست ؟ گره بگشا ز ابرو چون زدى تير * به صيد بسمل اين قهر و غضب چيست ؟ كه خواند از نقش موجودات حرفى ؟ * كه مىداند كه چندين بوالعجب چيست ؟ طبيبان درد بىدرمان پسندند * به تاب عشق بايد سوخت ، تب چيست ؟ تو بىدردى ، طبيبان را چه جرم است ؟ * تو در خوابى ، گناه مرغ شب چيست ؟ به پا تا نشكنى خار مغيلان * چه دانى ذوق صحراى طلب چيست ؟ « غبار » ! از حسرت آن لعل لب ، دوش * به دندان جان فشردى ، دست و لب چيست ؟
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2546 | سيد محمد باقر برقعى