سبكبار
چشم اگر پوشى ز كار خويشتن * لطفها بينى ز يار خويشتن
غربت مردم به شهر مردم است * من غريبم در ديار خويشتن
دوش در بزمى كه بودى با رقيب * آزمودم اعتبار خويشتن
بار سنگينسيست جان در راه دوست * ما سبك كرديم بار خويشتن
بعد از اين گو ديگرى با من مساز * ساختم با كردگار خويشتن
خاك گر گردى به راه او « غبار » * كيميا بينى غبار خويشتن
غارت دل
اى عهد شكسته و جفاكرده * ما را به فراق مبتلا كرده
اى داده به دست مدّعى دامان * پيراهن صبر من قبا كرده
بيگانه ز خويش و آشنا گشته * بيگانه به خويش آشنا كرده
از غارت ملك دل نمىترسى ؟ * اى تاخت به خانهء خدا كرده !
نايافته چون تو گوهرى در بحر * تا مردم ديدهام شنا كرده
گرديده سپيد مردم چشمم * در اشك ، ز بسكه دست و پا كرده
تاب عشق
به غير از باده ، داروى طرب چيست ؟ * بيا ساقى ، تعلّل را سبب چيست ؟
به مى ده هرچه دارى تا بدانى * به گيتى حاصل رنج و تعب چيست ؟
گره بگشا ز ابرو چون زدى تير * به صيد بسمل اين قهر و غضب چيست ؟
كه خواند از نقش موجودات حرفى ؟ * كه مىداند كه چندين بوالعجب چيست ؟
طبيبان درد بىدرمان پسندند * به تاب عشق بايد سوخت ، تب چيست ؟
تو بىدردى ، طبيبان را چه جرم است ؟ * تو در خوابى ، گناه مرغ شب چيست ؟
به پا تا نشكنى خار مغيلان * چه دانى ذوق صحراى طلب چيست ؟
« غبار » ! از حسرت آن لعل لب ، دوش * به دندان جان فشردى ، دست و لب چيست ؟