در ره دلدار
ما از دل و دين در ره دلدار گذشتيم * از هر دوجهان در طلب يار گذشتيم
گاهى به ره صومعه سرمست دويديم * گاهى ز در ميكده هشيار گذشتيم
هرچند در اين دايره چون نقطه مقيميم * زين مركز آلوده چو پرگار گذشتيم
مقصود نشد حاصل هرجا كه دويديم * از آرزوى خويش به ناچار گذشتيم
گه جامهء تزوير به بر كرده « غبارا » * گه با دف و نى از سر بازار گذشتيم
زهر غم
بگيرم خون پاك تاك ازاينپس * بشويم دفتر ادراك ازاينپس
به مى دلق ريايى را بشويم * شوم ز آلودگيها پاك ازاينپس
صبا زد چاك بر پيراهن گل * زنم بر جامهء غم چاك ازاينپس
اگر پير مغان دستم بگيرد * نخواهم زيستن غمناك ازاينپس
اگر پامال خواهم شد چه باك است * ندارم دست از آن فتراك ازاينپس
نجويم گرچه مىجستم از اين بيش * وفاداران دل چالاك ازاينپس
ز دست و پاى زنجيرم گشودند * توانم ريخت بر سر خاك ازاينپس
نخواهم گرچه جانم بر لب آيد * پى زهر غمت ترياك ازاينپس
بگو دهقان عالم را كه بر خاك * نكارد جز نهال تاك ازاينپس
چو شد مقصودم از جانانه حاصل * ز جان دادن ندارم باك ازاينپس
چه سازم گر نسازم پس بسازم * دلا با گردش افلاك ازاينپس
هواخواه تو شد مگذار از اين بيش * « غبار » خويش را بر خاك ازاينپس
حلقهء زلف
گريزى نيست از كوى تو ، اى دوست * چسان برگردم از كوى تو ، اى دوست ؟
مرا در حلقهء زلف تو افكند * فريب چشم جادوى تو اى دوست
فشاندى زلف مشگين را و پر شد * مشام جانم از بوى تو اى دوست
بكن چندانكه خواهى جور بر من * نمىرنجم من از خوى تو اى دوست
« غبار » از هر دوعالم چشم پوشيد * نمىبيند بجز روى تو اى دوست