تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2545

مساهمون:

ص٢٥٤٥

در ره دلدار

ما از دل و دين در ره دلدار گذشتيم * از هر دوجهان در طلب يار گذشتيم گاهى به ره صومعه سرمست دويديم * گاهى ز در ميكده هشيار گذشتيم هرچند در اين دايره چون نقطه مقيميم * زين مركز آلوده چو پرگار گذشتيم مقصود نشد حاصل هرجا كه دويديم * از آرزوى خويش به ناچار گذشتيم گه جامهء تزوير به بر كرده « غبارا » * گه با دف و نى از سر بازار گذشتيم

زهر غم

بگيرم خون پاك تاك ازاين‌پس * بشويم دفتر ادراك ازاين‌پس به مى دلق ريايى را بشويم * شوم ز آلودگيها پاك ازاين‌پس صبا زد چاك بر پيراهن گل * زنم بر جامهء غم چاك ازاين‌پس اگر پير مغان دستم بگيرد * نخواهم زيستن غمناك ازاين‌پس اگر پامال خواهم شد چه باك است * ندارم دست از آن فتراك ازاين‌پس نجويم گرچه مىجستم از اين بيش * وفاداران دل چالاك ازاين‌پس ز دست و پاى زنجيرم گشودند * توانم ريخت بر سر خاك ازاين‌پس نخواهم گرچه جانم بر لب آيد * پى زهر غمت ترياك ازاين‌پس بگو دهقان عالم را كه بر خاك * نكارد جز نهال تاك ازاين‌پس چو شد مقصودم از جانانه حاصل * ز جان دادن ندارم باك ازاين‌پس چه سازم گر نسازم پس بسازم * دلا با گردش افلاك ازاين‌پس هواخواه تو شد مگذار از اين بيش * « غبار » خويش را بر خاك ازاين‌پس

حلقهء زلف

گريزى نيست از كوى تو ، اى دوست * چسان برگردم از كوى تو ، اى دوست ؟ مرا در حلقهء زلف تو افكند * فريب چشم جادوى تو اى دوست فشاندى زلف مشگين را و پر شد * مشام جانم از بوى تو اى دوست بكن چندان‌كه خواهى جور بر من * نمىرنجم من از خوى تو اى دوست « غبار » از هر دوعالم چشم پوشيد * نمىبيند بجز روى تو اى دوست