تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2542

مساهمون:

ص٢٥٤٢

مران اى ساربان

مه من ! سر برآر از برج محمل * كه شب تار است و گم شد راه منزل مران اى ساربان اشتر ، كه اينجا * خر و بار من افتاده‌ست در گل چنان در بحر حيرت گشته‌ام غرق * كه نارد كشتى نوحم به ساحل بگيرم خونبهاى خويشتن را * به دستم گر فتد دامان قاتل بسى تخم وفا در سينه كشتم * ولى يك جو نشد زين كشته حاصل مگر ديوانه خواهم شد كه در خواب * به گردن بينم آن مشكين سلاسل نمىدانم چه تأثير است در عشق * كه بيمارش به صحبت نيست مايل بسى پروانه سوزانيد و ، رخسار * به كس ننمود آن شمع محافل ره مقصد نمايان نيست ، ليكن * به گوش آيد همى بانگ جلاجل ز سعى ناخدا آخر چه خيزد ؟ * به دريايى كه هيچش نيست ساحل ؟ نشان پاى ليلى نيست در دشت * من و مجنون سپرديم اين مراحل دلم بىزلف او ننشيند آرام * جنون ساكن نگردد بىسلاسل « غبارا » ! روى جانان مىتوان ديد * اگر خود را نبينى در مقابل

آتش دل

ز جورت بس‌كه شبها ناله چون مرغ سحر كردم * ز بيداد تو ، مرغان سحر را باخبر كردم به راه عشق ، هركس اوفتاد از پا ، به سر پويد * خلاف من ، كز اوّل گام ، ترك پا و سر كردم اگر عشّاق را خون جگر اشك روان گردد * من از عشق تو اشك چشم را خون جگر كردم شنيدم كاتش دل مىنشاند اشك چشم ، امّا * نديدم ، بلكه من از آتش دل ، ديده تر كردم پر پروانه از شمع محبّت سوخت ، امّا من * سراپا خويش را از پرتو اين شمع ، پر كردم