مران اى ساربان
مه من ! سر برآر از برج محمل * كه شب تار است و گم شد راه منزل
مران اى ساربان اشتر ، كه اينجا * خر و بار من افتادهست در گل
چنان در بحر حيرت گشتهام غرق * كه نارد كشتى نوحم به ساحل
بگيرم خونبهاى خويشتن را * به دستم گر فتد دامان قاتل
بسى تخم وفا در سينه كشتم * ولى يك جو نشد زين كشته حاصل
مگر ديوانه خواهم شد كه در خواب * به گردن بينم آن مشكين سلاسل
نمىدانم چه تأثير است در عشق * كه بيمارش به صحبت نيست مايل
بسى پروانه سوزانيد و ، رخسار * به كس ننمود آن شمع محافل
ره مقصد نمايان نيست ، ليكن * به گوش آيد همى بانگ جلاجل
ز سعى ناخدا آخر چه خيزد ؟ * به دريايى كه هيچش نيست ساحل ؟
نشان پاى ليلى نيست در دشت * من و مجنون سپرديم اين مراحل
دلم بىزلف او ننشيند آرام * جنون ساكن نگردد بىسلاسل
« غبارا » ! روى جانان مىتوان ديد * اگر خود را نبينى در مقابل
آتش دل
ز جورت بسكه شبها ناله چون مرغ سحر كردم * ز بيداد تو ، مرغان سحر را باخبر كردم
به راه عشق ، هركس اوفتاد از پا ، به سر پويد * خلاف من ، كز اوّل گام ، ترك پا و سر كردم
اگر عشّاق را خون جگر اشك روان گردد * من از عشق تو اشك چشم را خون جگر كردم
شنيدم كاتش دل مىنشاند اشك چشم ، امّا * نديدم ، بلكه من از آتش دل ، ديده تر كردم
پر پروانه از شمع محبّت سوخت ، امّا من * سراپا خويش را از پرتو اين شمع ، پر كردم