تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2541

مساهمون:

ص٢٥٤١
نديدم هرگز اين آشفته دل را * مگر در بند آن زلف چليپا يكى شد شيخ و آن ديگر برهمن * كه دارد عشق در سرها اثرها نبودى كوه كندن كار فرهاد * گرش شيرين نبودى كارفرما چه لا خواهى شدن مگذار مگذار * درون خانهء دل غير الّا اگر مشتاق صاحب‌خانه باشى * ندارد فرق مسجد با كليسا چنان خرگاه ليلى سايه افكند * كه مجنون گم شد اندر راه صحرا سرى را كاتش عشق است در دل * نمىگنجد عقال عقل بر پا كسى كز تيشه ، كوه از پا فكندى * فكندش تيشهء عشق تو از پا دلا ! سستى مكن در خوردن غم * كه زين دارو ، توانى شد توانا « غبارا » ! زين ميان برخيز برخيز * كه با خود مىنشايد بود و با ما

بار عشق

از كف ما ، عشق دامان شكيبايى كشيد * ديدى اى دل كار ما آخر به رسوايى كشيد ؟ از مسلمانى چليپا زلف ترسا بچه‌اى * آخرم در حلقهء زنّار ترسايى كشيد گاه‌گاهم رخ نمايد آن پرىپيكر به خواب * بىسبب نبود اگر كارم به شيدايى كشيد هركه بار عشق جانان را به دوش جان نهاد * بار يك عالم مصيبت را به تنهايى كشيد من ندادم دل به دست او ز روى اختيار * او دل از دستم به بازوى دلارايى كشيد

داغ جدايى

روزى كه كلك تقدير ، در پنجهء قضا بود * بر لوح آفرينش ، غم سرنوشت ما بود زان پيشتر كه نوشد خضر آب زندگانى * ما را خيال لعلت سرمايهء بقا بود روزى كه مىگرفتند پيمان ز نسل آدم * عشق از ميان ذرّات در جستجوى ما بود ساقى شراب شوقم ديشب زيادتر داد * گر پاره شد ز مستى پيراهنم بجا بود بر عاصيان هر قوم ، بگماشت حق بلايى * ما خيل عشقبازان ، هجرانمان بلا بود ساقى لباس زهدم صد ره به مى فروشُست * تا پاك شد ز رنگى كالودهء ريا بود گر در محيط حيرت ، غرقم ، گناه من چيست ؟ * در كشتى وجودم عشق تو ناخدا بود مىخواستم كه دل را از غم خلاص يابم * داغ جدايى آمد ، وين آخر الدّوا بود