نديدم هرگز اين آشفته دل را * مگر در بند آن زلف چليپا
يكى شد شيخ و آن ديگر برهمن * كه دارد عشق در سرها اثرها
نبودى كوه كندن كار فرهاد * گرش شيرين نبودى كارفرما
چه لا خواهى شدن مگذار مگذار * درون خانهء دل غير الّا
اگر مشتاق صاحبخانه باشى * ندارد فرق مسجد با كليسا
چنان خرگاه ليلى سايه افكند * كه مجنون گم شد اندر راه صحرا
سرى را كاتش عشق است در دل * نمىگنجد عقال عقل بر پا
كسى كز تيشه ، كوه از پا فكندى * فكندش تيشهء عشق تو از پا
دلا ! سستى مكن در خوردن غم * كه زين دارو ، توانى شد توانا
« غبارا » ! زين ميان برخيز برخيز * كه با خود مىنشايد بود و با ما
بار عشق
از كف ما ، عشق دامان شكيبايى كشيد * ديدى اى دل كار ما آخر به رسوايى كشيد ؟
از مسلمانى چليپا زلف ترسا بچهاى * آخرم در حلقهء زنّار ترسايى كشيد
گاهگاهم رخ نمايد آن پرىپيكر به خواب * بىسبب نبود اگر كارم به شيدايى كشيد
هركه بار عشق جانان را به دوش جان نهاد * بار يك عالم مصيبت را به تنهايى كشيد
من ندادم دل به دست او ز روى اختيار * او دل از دستم به بازوى دلارايى كشيد
داغ جدايى
روزى كه كلك تقدير ، در پنجهء قضا بود * بر لوح آفرينش ، غم سرنوشت ما بود
زان پيشتر كه نوشد خضر آب زندگانى * ما را خيال لعلت سرمايهء بقا بود
روزى كه مىگرفتند پيمان ز نسل آدم * عشق از ميان ذرّات در جستجوى ما بود
ساقى شراب شوقم ديشب زيادتر داد * گر پاره شد ز مستى پيراهنم بجا بود
بر عاصيان هر قوم ، بگماشت حق بلايى * ما خيل عشقبازان ، هجرانمان بلا بود
ساقى لباس زهدم صد ره به مى فروشُست * تا پاك شد ز رنگى كالودهء ريا بود
گر در محيط حيرت ، غرقم ، گناه من چيست ؟ * در كشتى وجودم عشق تو ناخدا بود
مىخواستم كه دل را از غم خلاص يابم * داغ جدايى آمد ، وين آخر الدّوا بود