پرشكسته
رنگ جنون گرفت ز داغت فسانهام * جانسوز شد ز آتش هجران ترانهام
آن مرغ پرشكستهء زارم كه تا ابد * خيزد به چرخ دود دل از آشيانهام
آن طايرم كه در چمن دهر دست غيب * تا آتش است و خون ندهد آب و دانهام
ياد غروب عمر توام مىكشد به خون * خورشيد صبحدم چو بتابد به خانهام
بر دامن خيال تو خواهم نثار كرد * چندان گهر كه يافت شود در خزانهام
ديگر بهار را چه كنم بىتو اى بهشت * خواهد زدن نسيم به رخ تازيانهام
پروانهوار سوختى و همچو شمع نيست * جز سوختن براى نمردن بهانهام
« هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق » * من از تو در زمانه نكوتر نشانهام
هنوز
دلم آشفتهء آن مايهء ناز است هنوز * مرغ پرسوخته در پنجهء باز است هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد * دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز
گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانهء عشق * يار عاشقكش و بيگانهنواز است هنوز
خاك گر ديدم و بر آتش من آب نزد * غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز
گرچه لحظه مدد مىدهدم چشم پرآب * دل سودازده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع * قصّهء ما دوسه ديوانه دراز است هنوز
گرچه رفتى ، ز دلم حسرت روى تو نرفت * درِ اين خانه به امّيد تو باز است هنوز
اين چه سود است « عمادا » كه تو در سر دارى * وين چه سوزيست كه در پردهء ساز است هنوز