جمله چون است و چرا هر ورق از دفتر هستى * باز گويند كه ما را نرسد چون و چرايى
هرچه كردم كه بدانم چه سبب گشت غمش را * نه من و نى دل و نى عقل رسيديم به جايى
بندگى گرچه نكردهست « عمادت » تو خدا باش * كه ستم نيست به ناكام خوش از كامروايى
شبى بر مزار خيام
خيّام بوى عشق دهد خاك كوى تو * امشب ز باده مستترم كرده بوى تو
امشب به بادهخانهء عالم رسيدهام * بيهوده منّت از مى و مينا كشيدهام
آرى چو بخت رهبرم آمد بهسوى تو * بس بود بهر مستى من خاك كوى تو
عمرى اگرچه بادهخورى بوده كار من * هرگز نگشته مست دل غمگسار من
هرگز ز باده اين همه مستى نديدهام * وين سرخوشى ز بادهپرستى نديدهام
امشب بهار و ساغر مى مستكنتر است * مهتاب و آسمان و زمين رنگ ديگر است
گيسوى سنبل اين همه هرساله چين نداشت * سلطان گل جمال و جلالى چنين نداشت
آرى شگفت نيست چو اينجا مزار توست * در اين چمن به ديدهء نرگس غبار توست
ذرّات اين فضا همه مستند و بىقرار * گلهاى اين چمن همه دارند بوى يار
* *
امشب ز جاى خيز كه مهمان رسيده است * از ره « عماد » مست و غزلخوان رسيده است
با او سرى كه شور قيامت در آن بود * با او دلى كه دشمن ديرين جان بود
با حالتى خرابتر از كار روزگار * افتاده مست يكّه و تنها بر اين مزار
مهتاب روى باغ سفيداب كرده است * از وجد غنچهء خنده به مهتاب كرده است
مستانه باد زلف سمن شانه مىزند * خود را به باغ سرخوش و مستانه مىزند
از راه دور نالهء مرغى رسد به گوش * مرغى چو من كه داده ز كف عقل و صبر و هوش
البتّه عاشقيست جدا مانده از حبيب * وين نالهها ز جور حبيب است يا رقيب
با ماه گرم درددل عاشقانهايست * آهنگ او ز خانهخرابى فسانهايست
اينسان كه او نواى غمانگيز سر كند * بسيار مشكل است كه شب را سحر كند