تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2535

مساهمون:

ص٢٥٣٥
مستانه سر گذاشته‌ام من به روى دست * با خويش گرم زمزمه‌اى سوزناك و مست كامشب ندانم اى بت زيبا چه مىكنى * ما بىتو خون خوريم و تو بىما چه مىكنى جان يافته است خاطره‌ها در برابرم * وز اشك خود ز هر شبه با آبروترم الحق اگر ز ياد رود خاطرات ما * آسان شود ز محبس حسرت نجات ما
* *
اى دل به راه عشق غم هست و نيست ، نيست * هستى و نيستى به بر عاشقان يكيست امشب ز باده آتش دل باد مىزنم * ديوانه مىشوم به خدا داد مىزنم اى اوستاد و رهبر مستان هوشيار * برخيز مىخوريم علىرغم روزگار برخيز با « عماد » دمى هم‌پياله شو * وز سير و گشت مبهم گردون به ناله شو من يك غزل بخوانم از عاشقانه‌ها * تو يك ترانه سر كنى از آن ترانه‌ها گاه از گلوى شيشه برآريم ناله‌اى * گاهى كشيم ناله و گاهى پياله‌اى باهم نواى عشق و جنون ساز مىكنيم * مى مىخوريم و مشت فلك باز مىكنيم آن‌قدر در ميان قفس داد مىزنيم * كآتش به آشيانهء صيّاد مىزنيم پروانه‌وار سوخته ، شب را سحر كنيم * با بالهاى سوخته باهم سفر كنيم امّا نه هركه رفت دگر باز برنگشت * وز سرّ خاك تيره كسى باخبر نگشت الحق جهان فسانهء تاريك و پرغميست * شام دراز تيرهء با خواب توأميست اين گيرودار عمر به غير از خيال نيست * معلوم نيست حاصل اين گيرودار چيست امشب عجب ز باده مرا فكر درهميست * با عالم خيال ، مرا باز عالميست ور نه چو خاك گشته دل و آرزوى تو * بيهوده دل كند هوس جستجوى تو خيّام من بخواب كه من هم بر آن سرم * كز اين قفس به گلشن آزادگان پرم

ساز شكسته‌ام

دوستت دارم و دانم كه تويى دشمن جانم * از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست ندانم غمم اين است كه چون ماه توان گشت نمايى * ور نه غم نيست كه در عشق تو رسواى جهانم