دمبهدم حلقهء اين دام شود تنگتر و من * دست و پايى نزنم خود ز كمندت نرهانم
سر پرشور مرا نه شبى اى دوست به دامان * تا شوى فتنهء ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشكستهام و طاير پر بسته ، نگارا * عجبى نيست كه اينگونه غمافزاست فغانم
نكتهء عشق ز من پرس به يك بوسه كه دانى * پير اين دير جهان مست كنم گرچه جوانم
سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را * ياد باد آنهمه آزادگى و تابوتوانم
آن لئيم است كه چيزى دهد و باز ستاند * جان اگر نيز ستانى ز من اين دل نستانم
گر ببينى تو هم آن چهره به روزم بنشينى * نيمشب مست چو بر تخت خيالت بنشانم
كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست * آرى آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم
باز ده بار دگر اى شه خوبان كه بترسم * تا قيامت به غم و حسرت ديدار بمانم
مرغكان چمنى راست بهارى و خزانى * من كه در دام اسيرم چه بهارم چه خزانم
گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند * شدهام مست كه تا قطرهء اشكى بفشانم
ترسم اندر بر اغيار برم نام عزيزت * چه كنم بىتو چه سازم شدهاى ورد زبانم
آيد آن روز « عمادا » كه ببينم تو چه گويى * شادمان از دل و دلدارم و راضى ز جهانم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2536
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٥٣٦