تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2533

مساهمون:

ص٢٥٣٣

عشق و مستى

گرچه مستيم و خرابيم چو شبهاى دگر * باز كن ساقى مجلس سر ميناى دگر امشبى را كه در آنيم غنيمت شمريم * شايد اى جان نرسيديم به فرداى دگر مست مستم مشكن قدر خود اى پنجهء غم * من به ميخانه‌ام امشب تو برو جاى دگر چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد * گر بجز عشق توام هست تمنّاى دگر تا روم از پى يار دگرى مىبايد * جز دل من دلى و جز تو دلاراى دگر نشنيده‌ست گلى بوى تو اى غنچهء ناز * بوده‌ام ور نه بسى همدم گلهاى دگر تو سيه‌چشم چو آيى به تماشاى چمن * نگذارى به كسى چشم تماشاى دگر باده پيش آر كه رفتند از اين مكتب راز * اوستادان به فزودند معمّاى دگر اين قفس را نبود روزنى اى مرغ پريش * آرزو ساخته بستان طرب‌زاى دگر گر بهشتيست رخ توست نگارا كه در آن * مىتوان كرد به هر لحظه تماشاى دگر از تو زيبا صنم اين‌قدر جفا زيبا نيست * گيرم اين دل نتوان داد به زيباى دگر مىفروشان همه دانند « عمادا » كه بود * عاشقان را حرم و دير و كليساى دگر

درياى غم

نه به دل شورى و شوقى ، نه به سر مانده هوايى * تو هم اى مرگ مگر مرده‌اى ، اى داد كجايى ؟ هرچه خواهم كه سر خويش كنم گرم به كارى * گل به چشمم گل آتش شود و باده بلايى مرگ از من چه بگيرد بجز از رنج و اسارت * غم توفان چه خورد مرغك بىبرگ و نوايى هيچ‌كس نيست در اين دشت مگر كوه كه آن هم * انعكاس غم ما هست ، گرش هست صدايى باده و مطرب و گل نيك بود ليك عزيزان * بهر هجران كه شنيده‌ست بجز مرگ ، دوايى ما كه رفتيم به درياى غم و باده ولى نيست * اين همه جور سزاوار اگر هست خدايى