عشق و مستى
گرچه مستيم و خرابيم چو شبهاى دگر * باز كن ساقى مجلس سر ميناى دگر
امشبى را كه در آنيم غنيمت شمريم * شايد اى جان نرسيديم به فرداى دگر
مست مستم مشكن قدر خود اى پنجهء غم * من به ميخانهام امشب تو برو جاى دگر
چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد * گر بجز عشق توام هست تمنّاى دگر
تا روم از پى يار دگرى مىبايد * جز دل من دلى و جز تو دلاراى دگر
نشنيدهست گلى بوى تو اى غنچهء ناز * بودهام ور نه بسى همدم گلهاى دگر
تو سيهچشم چو آيى به تماشاى چمن * نگذارى به كسى چشم تماشاى دگر
باده پيش آر كه رفتند از اين مكتب راز * اوستادان به فزودند معمّاى دگر
اين قفس را نبود روزنى اى مرغ پريش * آرزو ساخته بستان طربزاى دگر
گر بهشتيست رخ توست نگارا كه در آن * مىتوان كرد به هر لحظه تماشاى دگر
از تو زيبا صنم اينقدر جفا زيبا نيست * گيرم اين دل نتوان داد به زيباى دگر
مىفروشان همه دانند « عمادا » كه بود * عاشقان را حرم و دير و كليساى دگر
درياى غم
نه به دل شورى و شوقى ، نه به سر مانده هوايى * تو هم اى مرگ مگر مردهاى ، اى داد كجايى ؟
هرچه خواهم كه سر خويش كنم گرم به كارى * گل به چشمم گل آتش شود و باده بلايى
مرگ از من چه بگيرد بجز از رنج و اسارت * غم توفان چه خورد مرغك بىبرگ و نوايى
هيچكس نيست در اين دشت مگر كوه كه آن هم * انعكاس غم ما هست ، گرش هست صدايى
باده و مطرب و گل نيك بود ليك عزيزان * بهر هجران كه شنيدهست بجز مرگ ، دوايى
ما كه رفتيم به درياى غم و باده ولى نيست * اين همه جور سزاوار اگر هست خدايى