به گمانت كه چو رفتم به سفر * كردم از مادر خود صرفنظر ؟
آتش الفت ديرين شد سرد * پسرت رفت و فراموشت كرد ؟
شكوه از عاطفهء من دارى ؟ * جان فداى تو چه مىپندارى ؟
بىتو نزدم همه دنيا هيچ است * بازى و رقص و تماشا هيچ است
نامه گر دير رسد حوصله كن * ز من از بهر خدا كم گله كن
كه به جان از غم تو سوختهام * وز تو نازكدلى آموختهام
موج
كف آورده به لب موج خروشان * عظيم و جانشكار و سرد و جوشان
كشيده سر بهسوى آسمانها * تلاطم يافته از او روانها
از آشوب و تجاوز رخ نتابد * جهان برهم زند گر دست يابد
كنون در معبرش راه گذر نيست * چو باد افتد از او افتادهتر نيست
ز نابودى برآيد تند و خودكام * به نابودى گرايد پست و گمنام
پس از او پرسد از ياران خردمند * كه اين هنگامهساز ناخوشايند
چو آمد جز بلا با خود چه آورد * چه با او ماند از آن غوغا كه مىكرد
چه ديد از اين جهان جز بىقرارى * چه حاصل داشت غير از نابكارى
چو رفت آن قهر و آن سطوت كجا رفت * به اين زشتى چرا آمد چرا رفت
مرغ دريا
دل من خون شد از آسيب دنيا * عجب حاليست حال مرغ دريا
جهانى دارد ، امّا اين جهان نيست * كه در آن از كسالتها نشان نيست
نه در كارش فريب و خودنمايى * نه در جانش غريو از بىوفايى
به نفرينش كجا آهنگ باشد * چه كم دارد كز آن دلتنگ باشد
مناظر بهجتانگيز و نظرپاك * تن زيبنده و جان طربناك
اگر راه جهان پست و بلند است * بدانسان كو خرامد دلپسند است
حريف آفتاب و ابر ، در اوج * رفيق جزر و مد ، همبازى موج
ز دور آنجا كه بر امواج خفتهست * به چشم آيد كه نيلوفر شكفتهست