تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2530

مساهمون:

ص٢٥٣٠
به گمانت كه چو رفتم به سفر * كردم از مادر خود صرف‌نظر ؟ آتش الفت ديرين شد سرد * پسرت رفت و فراموشت كرد ؟ شكوه از عاطفهء من دارى ؟ * جان فداى تو چه مىپندارى ؟ بىتو نزدم همه دنيا هيچ است * بازى و رقص و تماشا هيچ است نامه گر دير رسد حوصله كن * ز من از بهر خدا كم گله كن كه به جان از غم تو سوخته‌ام * وز تو نازك‌دلى آموخته‌ام

موج

كف آورده به لب موج خروشان * عظيم و جان‌شكار و سرد و جوشان كشيده سر به‌سوى آسمانها * تلاطم يافته از او روانها از آشوب و تجاوز رخ نتابد * جهان برهم زند گر دست يابد كنون در معبرش راه گذر نيست * چو باد افتد از او افتاده‌تر نيست ز نابودى برآيد تند و خودكام * به نابودى گرايد پست و گمنام پس از او پرسد از ياران خردمند * كه اين هنگامه‌ساز ناخوشايند چو آمد جز بلا با خود چه آورد * چه با او ماند از آن غوغا كه مىكرد چه ديد از اين جهان جز بىقرارى * چه حاصل داشت غير از نابكارى چو رفت آن قهر و آن سطوت كجا رفت * به اين زشتى چرا آمد چرا رفت

مرغ دريا

دل من خون شد از آسيب دنيا * عجب حاليست حال مرغ دريا جهانى دارد ، امّا اين جهان نيست * كه در آن از كسالتها نشان نيست نه در كارش فريب و خودنمايى * نه در جانش غريو از بىوفايى به نفرينش كجا آهنگ باشد * چه كم دارد كز آن دلتنگ باشد مناظر بهجت‌انگيز و نظرپاك * تن زيبنده و جان طربناك اگر راه جهان پست و بلند است * بدانسان كو خرامد دلپسند است حريف آفتاب و ابر ، در اوج * رفيق جزر و مد ، هم‌بازى موج ز دور آنجا كه بر امواج خفته‌ست * به چشم آيد كه نيلوفر شكفته‌ست