آن درخت بريده را بشكست * ليكن از اين شكسته طرف نبست
چو نسيم خنك ز كوه وزيد * پاى خورشيد در افق لرزيد
ديو شب مهر با جهان ورزيد * دخترى كو به عشق مىارزيد
آمد و خندههاى دلكش زد * با تفنّن به جانم آتش زد
آتش از هر طرف دميد و بتاخت * تندتر شد ، گرفت ، سوخت ، گداخت
هيمه را اخگرى فروزان ساخت * شعلهها سر به آسمان افراخت
پرتوش رفت تا سپهر بلند * روشنايى به چارسوى افكند
دخترى چند پاك و خوشمنظر * عشق در جان و شور بر پيكر
سينه برجسته و ميان لاغر * زلف تا شانه ، شانهاى برتر
با لبان ظريف عنّابى * با بدنهاى صاف سيمابى
ديدگان آسمانى و مخمور * چهرهها ياسمينى و پرنور
گيسوان گلابتونى بور * ساقهاى سپيد همچو بلور
عارض تابناك من ديدند * دور من آمدند و رقصيدند
هريك از آن بتان سيمينتن * هم مرا خواست ، هم رميد از من
پيش آمد كه جان كند روشن * دور شد تا نگيردش دامن
نه همه آشنا نه بيگانه * من از آن احتراز ديوانه
دلوجان سوخته به شيدايى * با خدايان عشق و زيبايى
داشتم مجلسى تماشايى * ليك دوشيزگان سودايى
خوب چون كام خويش بگرفتند * خسته گشتند و يكبهيك رفتند
خواستم تا ز جاى برخيزم * بوالعجب فتنهاى برانگيزم
هيچ از سرزنش نپرهيزم * وان در آن دلبران درآويزم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2527
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٥٢٧