تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2527

مساهمون:

ص٢٥٢٧
آن درخت بريده را بشكست * ليكن از اين شكسته طرف نبست چو نسيم خنك ز كوه وزيد * پاى خورشيد در افق لرزيد ديو شب مهر با جهان ورزيد * دخترى كو به عشق مىارزيد آمد و خنده‌هاى دلكش زد * با تفنّن به جانم آتش زد آتش از هر طرف دميد و بتاخت * تندتر شد ، گرفت ، سوخت ، گداخت هيمه را اخگرى فروزان ساخت * شعله‌ها سر به آسمان افراخت پرتوش رفت تا سپهر بلند * روشنايى به چارسوى افكند دخترى چند پاك و خوش‌منظر * عشق در جان و شور بر پيكر سينه برجسته و ميان لاغر * زلف تا شانه ، شانه‌اى برتر با لبان ظريف عنّابى * با بدنهاى صاف سيمابى ديدگان آسمانى و مخمور * چهره‌ها ياسمينى و پرنور گيسوان گلابتونى بور * ساقهاى سپيد همچو بلور عارض تابناك من ديدند * دور من آمدند و رقصيدند هريك از آن بتان سيمين‌تن * هم مرا خواست ، هم رميد از من پيش آمد كه جان كند روشن * دور شد تا نگيردش دامن نه همه آشنا نه بيگانه * من از آن احتراز ديوانه دل‌وجان سوخته به شيدايى * با خدايان عشق و زيبايى داشتم مجلسى تماشايى * ليك دوشيزگان سودايى خوب چون كام خويش بگرفتند * خسته گشتند و يك‌به‌يك رفتند خواستم تا ز جاى برخيزم * بوالعجب فتنه‌اى برانگيزم هيچ از سرزنش نپرهيزم * وان در آن دلبران درآويزم