ليك پاى من از روش وا ماند * عشق و سوز و گداز برجا ماند
نه گرفتم قرار و نه خفتم * نه بيفسردم و نه آشفتم
كام نگرفته ، درد بنهفتم * راز دل با ستارگان گفتم
ساختم با فراق و تنهايى * سوختم ليك با شكيبايى
دورهء شور و انقلاب گذشت * شعله و دود و التهاب گذشت
رنجها بر من خراب گذشت * همه اين رنجها چو خواب گذشت
شد سراپا وجود من آتش * گرم و مطبوع و روشن و دلكش
دخترى لاغر و سيهچرده * نه همه خرّم و نه پژمرده
نيمهاى شاد و نيمه افسرده * با تنى زنده و دلى مرده
با دو چشم سياه نورانى * با نگاهى لطيف و روحانى
دلپذير و ملايم و محبوب * قد و اطوار و گفتهها همه خوب
در وى آرامشى پر از آشوب * راست چون آفتاب وقت غروب
تيره و روشن و برازنده * تازه و كهنه ، مرده و زنده
قد برآورده و ميان بسته * ديده مخمور و خفته و خسته
سخت حساس و سخت وارسته * باوقار و متين و آهسته
آمد آنجا كنار من بنشست * بر فراز سرم گرفت دو دست
گويى آن شب به راه گم شده بود * وحشت او را چو ديو ره زده بود
كس به يارى وى نيامده بود * كوشش و جستجوش بيهُده بود
چون فروغ منش به راه آورد * از جهانى به من پناه آورد
عشق در چشم و لرزه بر اندام * رنگش از رخ پريده بود تمام
اندكى نزد من گرفت آرام * غير گرمى نجست از من كام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2528
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٥٢٨