خاكستر
بنگر آن حورى سياه و سپيد * نه همه پاك جسم او نه پليد
ساخته در وجود خويش پديد * نيمهاى يأس و نيمهاى اميد
آتش او را قرين و همبستر * همسر خاك و نام خاكستر
همهشب در كنار يار نخفت * نازنين را ز چشم بد ننهفت
چون ز آتش يكى سخن نشنفت * بامدادان به او چنين مىگفت
بس حقيرم مبين و تند مرو * اندكى سرگذشت من بشنو
من درخت تناورى بودم * رايت سايهگسترى بودم
بر سر باغى افسرى بودم * در ميان سران سرى بودم
تن به آزار ناكسى دادم * به خيالى ز پا درافتادم
روستايى پير خيرهسرى * به من افكند ، پرطمع نظرى
در تمنّاى سود مختصرى * رفت و آورد داسى و تبرى
ساقهام خست و ريشهام بركند * بىتأمل مرا به خاك افكند
ناتوان و زبون از آن دستان * چند ماه بهار در بستان
اوفتادم به خاك چون مستان * تابش آفتاب تابستان
همچو كبريت خشك ساخت تنم * برنيامد فغان ز من كه منم
مهر را با زمين چو كم شد مهر * بوستان را پريد رنگ از چهر
سرد شد خاك و تيره گشت سپهر * رفت شهريور و بيامد مهر
ابر در آسمان پاييزى * كرد آهنگ فتنهانگيزى
روستايى دوباره پيدا شد * آفت جان خستهء ما شد
ارّه آمد ، تبر مهيّا شد * از نو آن گيرودار بر پا شد