به مهمانى چشمانت ز شبنمهاى صحرا مِى * من از آئينهء چرخ فلك پيمانه مىسازم
تو اى ليلاى عمرِ من « على » با جان و دل گويد * چو مجنون خويش را در عشق تو ديوانه مىسازم
بهار
بىتو در دل مرده شوق ديدن فصل بهار * هست دوزخ باغ رضوان گر نباشد روى يار
در ميان گُلسِتان ، من مرغ محزونم هنوز * بىگل رويت حبيبم بشكند پاى بهار
از لب لرزان ما هرگز نيفتد نام دوست * بوسهاى نشكفته بر لب مانده ما را يادگار
صد بلا را در ره جانان تحمّل كردهايم * مىكشد آخر مرا درد فراق و انتظار
نازنينا ، عفو كن گر جرمى از ما ديدهاى * جان تو ، افتادهام بر خاك راهت شرمسار
غم مخور شام سيه در پى سحر دارد « على » * گرچه در چشم نگار افتادهاى از اعتبار