غم هجران
ما به دام عشق تو بىدست و پا افتادهايم * شكر آن داريم اگر هم در بلا افتادهايم
بهر ديدارت زمين و آسمان را جستهايم * رخ نما اى ماهرو ، ديگر ز پا افتادهايم
دستگيرى كن ز پا افتاده را اى شاه حسن * ز آنكه بر درگاه مهرت چون گدا افتادهايم
در غم هجران تو چون نى نوا بايد كنيم * از نيستان چون نى نالان جدا افتادهايم
غير را قوّت نباشد پنجه با ما افكند * ما به چاه غم به دست آشنا افتادهايم
مىرسند آخر به عزّت دربهدر افتادگان * ما « على » از نيكبختى در بلا افتادهايم
عمر من
بىتو اى گل شد خزان گويى بهار عمر من * در فراقت خون چكيد از شاخسار عمر من
شد نصيب از زندگانى رنج و ناكامى مرا * در كف عشقت چو افتاد اختيار عمر من
آفتاب عشق تو تا روى در مغرب نهاد * بىسحر شد تا ابد شبهاى تار عمر من
تا تو رفتى تار و پود هستىام شد تار و مار * پر گشود و پرزنان رفت اعتبار عمر من
شوخى تقدير با ما بود شايد اينچنين * باد پاييزى وزد در نوبهار عمر من
هركسى را يادگارى در جهان باشد « على » * نقشى از حسرت بماند يادگار عمر من
افسانه
چو مجنون خويش را در عشق تو ديوانه مىسازم * من از افسون چشمانت هزار افسانه مىسازم
به دور شعلهء شمعى كه عشق تو برافروزد * هزاران بار جان خويش را پروانه مىسازم
گل سر بر سرت سازم ز شبنمهاى خونينم * من از مژگان خود بر تار زلفت شانه مىسازم
اگر قصر طلا بىتو مرا منزل شود ، آرى * كنم ويران سرِ زلفِ سياهت خانه مىسازم
اگر از گوشهء چشمت نظر بر ما كنى ، يارا * من اين ويرانه دل را محفل شاهانه مىسازم