دامن از انديشه باطل بكش * دست از آلودگى دل بكش
قدر خود آنان كه قوى يافتند * از قدم پاك روى يافتند
كار چنان كن كه در اين تيرهخاك * دامن عصمت نكنى چاكچاك
عشق بلند آمد و دلبر غيور * در ادب آويز رها كن غرور
چرخ بدين سلسله پا در گل است * عقل بدين مرحله « لا يعقل » است
جان و جسد سوخته اين مرهمند * ملك و ملك سوختهء اين غمند
مهر خوبان
مهر خوبان دل و دين از همه بىپروا برد * رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سرخود مجنون گشت * از سمك تا به سهايش كشش ليلا برد
من به سرچشمهء خورشيد نه خود بردم راه * ذرّهاى بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بىسروپايم كه به سيل افتادم * او كه مىرفت مرا هم به دل دريا برد
جام صهبا ز كجا بود مگر دست كه بود ؟ * كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد
خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه به يك جلوه ز من نام و نشان يك جا برد
خودت آموختىام مهر و خودت سوختىام * با برافروخته رويى كه قرار از ما برد
همه ياران به سر راه تو بوديم ولى * خم ابروت مرا ديد و ز من يغما برد
همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمت * همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد