تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2515

مساهمون:

ص٢٥١٥

هواى دوست

هواى دوست گر بر سر نباشد * نهال زندگى را بر نباشد چنان در نرد عشقت يكه‌بازم * كه جفتم چرخ بازيگر نباشد بجز رنج فراق و محنت هجر * به دل ما را غم ديگر نباشد به سوداى تو بخشيدم دل‌وجان * به عالم سود از اين بهتر نباشد ز درياى عمت جز لؤلؤ اشك * كه عاشق فكر پا و سر نباشد « عظامى » زندگى در سايهء دوست * نباشد گر همان به گر نباشد

نسيم بهار

بهار آمد و بوى عنبر مىآيد * نواى مرغ چمن دلپذير مىآيد صبا به مژدهء يعقوب بوستان امروز * ز پيش يوسف گل چون بشير مىآيد به فصل لاله اگر گوش جانفزا آرى * ز عندليب چمن اين صفير مىآيد بنوش باده كه در نوبهار توبه‌شكن * قباى زهد به قامت قصير مىآيد دماغ روح معطّر كن از نسيم بهار * كه زود مىرود اين فصل و دير مىآيد مگر شكوفهء نورسته از تطاول وى * چه ديده است كه در جلوه پير مىآيد به قصد جان تو اى دل از آن كمانكش مست * به هوش باش كه پيوسته تير مىآيد ز خنجر مژه‌اش ، خون خلق مىريزد * بتى كه از دهنش بوى شير مىآيد شود به لوح دل اسرار آفرينش نقش * خيال روى تو چون در ضمير مىآيد نظير شعر « عظامى » هرآن‌كه نيكو گفت * پسند خاطر آن بىنظير مىآيد

قطعه

هرآن‌كو از پى آسايش خويش * به آزار كسان كوشد مرتّب ز خون مردم مسكين همه روز * كند رنگين بساط عشرت شب كند از لؤلؤ چشم يتيمان * در گوش بتان سيم غبغب جهان با مرگ مىخواهد هماغوش * كه تا يك‌دم نبيند تابش تب به كام اين‌چنين كس سَمّ قاتل * ز شهد انگبين اولى و انسب شرنگ مار در كامش همانا * بود نافعتر از ياران عقرب
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2515 | سيد محمد باقر برقعى