هواى دوست
هواى دوست گر بر سر نباشد * نهال زندگى را بر نباشد
چنان در نرد عشقت يكهبازم * كه جفتم چرخ بازيگر نباشد
بجز رنج فراق و محنت هجر * به دل ما را غم ديگر نباشد
به سوداى تو بخشيدم دلوجان * به عالم سود از اين بهتر نباشد
ز درياى عمت جز لؤلؤ اشك * كه عاشق فكر پا و سر نباشد
« عظامى » زندگى در سايهء دوست * نباشد گر همان به گر نباشد
نسيم بهار
بهار آمد و بوى عنبر مىآيد * نواى مرغ چمن دلپذير مىآيد
صبا به مژدهء يعقوب بوستان امروز * ز پيش يوسف گل چون بشير مىآيد
به فصل لاله اگر گوش جانفزا آرى * ز عندليب چمن اين صفير مىآيد
بنوش باده كه در نوبهار توبهشكن * قباى زهد به قامت قصير مىآيد
دماغ روح معطّر كن از نسيم بهار * كه زود مىرود اين فصل و دير مىآيد
مگر شكوفهء نورسته از تطاول وى * چه ديده است كه در جلوه پير مىآيد
به قصد جان تو اى دل از آن كمانكش مست * به هوش باش كه پيوسته تير مىآيد
ز خنجر مژهاش ، خون خلق مىريزد * بتى كه از دهنش بوى شير مىآيد
شود به لوح دل اسرار آفرينش نقش * خيال روى تو چون در ضمير مىآيد
نظير شعر « عظامى » هرآنكه نيكو گفت * پسند خاطر آن بىنظير مىآيد
قطعه
هرآنكو از پى آسايش خويش * به آزار كسان كوشد مرتّب
ز خون مردم مسكين همه روز * كند رنگين بساط عشرت شب
كند از لؤلؤ چشم يتيمان * در گوش بتان سيم غبغب
جهان با مرگ مىخواهد هماغوش * كه تا يكدم نبيند تابش تب
به كام اينچنين كس سَمّ قاتل * ز شهد انگبين اولى و انسب
شرنگ مار در كامش همانا * بود نافعتر از ياران عقرب