تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2514

مساهمون:

ص٢٥١٤

آفتاب عشق

زره مويى كه تير ناز دائم بر كمان دارد * خداوندا به رحم آرش كه ما را قصد جان دارد صفاى جام و لطف مى همه افسانه مىباشد * فداى نرگس مستت كه هم اين و هم آن دارد ز سوز آفتاب عشق پروا نيست عاشق را * بدان امّيد كز مهر تو بر سر سايه‌بان دارد نمك مىريزد از لعلش به هنگام سخن گفتن * ترش‌رويى كه شهد ناب در زير زبان دارد به داروى لب ابرو كمانى بايدش مرهم * ز تير غمزه بر دل هركه زخم جانستان دارد خريدار توييم اى يوسف ثانى به نقد جان * اگرچه جان ما حكم كلاف ريسمان دارد از آن شعر « عظامى » كرد چشم اهل دل روشن * كه از گمگشتهء يعقوب پندارى نشان دارد

هنوز

دل در انديشهء آن زلف دراز است هنوز * ديده در حسرت آن مايهء ناز است هنوز ساغر ديده‌ام از خون جگر مالامال * از جفاى فلك شعبده‌باز است هنوز سر كوى تو بود قبلهء ارباب نياز * خم ابروى تو محراب نماز است هنوز بس‌كه از دردكشان صافى بىغش ديدم * به‌سوى ميكده‌ام روى نياز است هنوز سر پيمانه سلامت كه به خلوتگه عشق * با همه پرده‌درى محرم راز است هنوز صوفى از كنج خرابات به مقصود رسيد * زاهد آوارهء صحراى حجاز است هنوز رستمى چند كنى با تن بيمار ضعيف * اى كه رخش ستمت در تك‌وتاز است هنوز تا دهد خرمن هستى تو بر باد فنا * آه مظلوم جگرخسته مجاز است هنوز مرگ پروانه نديدى كه چنان در دل شمع * شرر افكند كه در سوز و گداز است هنوز ره ظالم نتوان بست « عظامى » به سخن * شرح اين قصّهء كوتاه دراز است هنوز
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2514 | سيد محمد باقر برقعى