تضمين غزل حافظ
زان پيشتر كه دامن پرهيز تر شود * زان پيشتر كه كاه به بام سحر شود
وان پيشتر كه حال دلم زارتر شود * ترسم كه اشك در غم ما پردهدر شود
وين راز سربهمهر به عالم سمر شود * بر چشم مست شعلهء مى مىدهد گواه
خرمن به باد رفته چه دارد به غير آه * جام حيات پر شده لبريز از گناه
خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه * كز دست غم خلاص دل آنجا مگر شود
از شمع پرس قصّهء درد و غم نهان * پروانه نيست تا كه كند راز شب عيان
او مىرود چو باد و من اندر پِىاش روان * از هر كرانه تير دعا كردهام روان
باشد كز آن ميانه يكى كارگر شود * حرمت ز مست رفت و ز ميخانه آبرو
بگذشت كار و نيست دگر جاى گفتگو * مىگفت شانه حال دل زار موبهمو
اى جان حديث ما بر دلدار بازگو * ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود
منصور دل به زلف چليپاى او صليب * در دام مانده چاره ندارد بجز شكيب
ما را ندادهاند بجز جام غم نصيب * در تنگاى حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود * امروز در قلمرو دل دست دست توست
آرامش حيات « عطارد » به شست توست * راز بقاى او نگه چشم مست توست
حافظ چو نافه سر و زلفش به دست توست * دم دركش ارنه باد صبا را خبر شود
زلف
اى زلف خم به خم كه سر شانه مىروى * آرامتر كه بر دل ديوانه مىروى
آزاد همچو روحى و آرام ، همچو دل * چون در حريم دلبر جانانه مىروى
اى شمع تابناك اميد سحر مرا * خوش بر مراد كشتن پروانه مىروى
امروز پاس خاطر ياران نگاه دار * فردا چه سود ، نوحه به افسانه مىروى
من چون ستاره سحر از روى اعتقاد * تو بر سرير حشمت شاهانه مىروى
با كاروان صبح مؤذن چه خوش سرود * پنداشتى به كعبه ؟ به بتخانه مىروى