تا چند
تا چند براى زندگانى * حاجت برِ اين و آن توان برد
تا كى به هواى لقمهاى نان * منّت بايد از اين و آن برد
عِرض خود و آبروى مردم * تا چند توان به رايگان برد
بر سفرهء سگ طبيعتان دست * نتوان به اميد استخوان برد
مشنو كه فلان سه چار روزى * خوش بود و چنين زد و چنان برد
بنگر كه بجز زيان و حسرت * ديگر چه تمتّع از جهان برد
خوش باد روان آنكه منّت * از كس نكشيد و مرد و جان برد
چكامه « 1 »
در ديدهء من نقص و علّتيست * يا منظرهها را نقيصتيست
هر چيز كه آيد به چشم من * بينم كه به ناخواه صورتيست
اشياء همه به رنگ ديگرند * گيتى به دگر گونه حالتيست
بر حال طبيعى نمانده وضع * يا فوق طبيعت طبيعتيست
هر صورت زيبا كه بنگرم * گويم كه نشان حقيقتيست
هر گفتهء شيرين كه بشنوم * گويم كه بيان نصيحتيست
هرجا كه شود مجمعى به پاى * گويم كه به خير جماعتيست
هر نامه كه مىيابد انتشار * گويم كه در آن حسننيّتيست
چون پرده برفتد ز روى كار * بينم كه تمامى فضيحتيست
گر نامى از ايران كسى شنيد * كاو را ، نه از اين ملك خبرتيست
پنداشت كه اين مرز و بوم نيز * جايى و در آن جاى ملّتيست
يا قاعدهء كارها در آن * بر اصل و اساس سياستيست
يا بهر نظامات داخلى * قانونى و طرز حكومتيست
يا در بدن اهل مملكت * روح ادب و خون غيرتيست
يا در طبقات عديدهاش * تميزى و علمى و صنعتيست
هامش
( 1 ) - به مناسبت آشفتگى اوضاع كشور در اواخر دورهء قاجاريه سرود .