يك برگ به سرخى گل آتش * برگ دگرى به زردى خورشيد
از دورنماى آنچه پيدا بود * پاييز به نقش خويش مىباليد
* *
عريانى شاخهها درختان را * در محفل باغ شرمگين مىكرد
افسونگر دهر باغ را فردا * با شاهد برف همنشين مىكرد
* *
باد از مژههاى ابرها آرام * صد واژهء ناب بر زمين افكند
از جنبش برگها سرودى خوش * در پهنهء راهها طنين افكند
* *
آوازهء باد و نمنم باران * از شعر تمام شاعران سر بود
شعرى كه خزان برگها مىخواند * از طبع روان من روانتر بود
* *
از پنجره باغ را نظر كردم * در دل نه خزان صد آفرين گفتم
شرمنده ز واژهها خجل از خويش * با شعر وداع آخرين گفتم
گورستان
غروب روز بود و قرص خورشيد * فرومىرفت در كام تباهى
به زير سايهء اهريمن شب * سپيدى محو مىشد در سياهى
* *
سكوتى خوفناك و دهشتانگيز * درون قلب سردم آشيان داشت
نگاهم آنچنان گمكردهره بود * كه از تشويش روح من نشان داشت
* *
شبى تاريك بود و ضجّهء باد * به گوشم آشنا مىشد در آن شب
ز دل ناليدم و بانك صدايم * به جاى بىنشانى خورد و برگشت
* *
به روى گورهاى كهنه و سرد * غبار مرگ را افشانده بودند
تو گفتى زندگان را آن شب تار * از آن صحراى وحشت رانده بودند
* *