گرچه مىسوختم از آتش سوزندهء تب * به ستوه آمده بودم ز غم ظلمت شب
در پى گمشدهء خود ننشستم ز طلب * « من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند » * بعد از اين ياد من افسانهء اين خاك مباد
عالم خاك به من مهلت فرياد نداد * به مكانى كه نهم راه كجا يابد باد ؟
« هاتف آن روز به من مژدهء اين دولت داد * كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند »
از فلك نور به ذرّات تنم مىريزد * شبنم شعر تر از پيرهنم مىريزد
وز قلم عطر گل ياسمنم مىريزد * « اين همه شهد و شكر كز سخنم مىريزد
اجر صبريست كزان شاخ نباتم دادند » * حوريان مى زده بودند به بانگ دف و رود
من عصيانزده ، بگذاشته سر را به سجود * ناگه اين زمزمه برخاست ز اعماق وجود
« همّت حافظ و انفاسِ سحرخيزان بود * كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند »
پاييز
خاكستر گرم و نرم هيزمها * آهسته به روى دفترم بنشست
پرواز پرندهاى سكوتم را * در سايهء سرد شاخهها بشكست
* *
آتش هوسى عميق و سوزان را * بر دامن من از آستين افشاند
باد آمد و برگهاى لرزان را * از شاخه تكاند و بر زمين افشاند
* *
سيماى زمين و برگهاى خشك * رنگين چو بساط گلفروشان بود
تصوير من برهنهء پاييز * پيدا ز حريم رازپوشان بود
* *