گذشت عمر چو آب از سر و هزار افسوس * هنوز چشم تو سرگرم سرگرانيهاست
طلوع اختر تابان آفرينش تو * چو اشك رشك به چشمان كهكشانيهاست
فروغ شمع خيالت به گاه ظلمت شب * چراغ راه غريبان و كاروانيهاست
نگاه من كه به صدها زبان سخن گويد * به پيش روى تو در بند بىزبانيهاست
خوشم كه از من بيدل نشان نمىگيرى * همين نشان نگرفتن ز من نشانيهاست
بلاى عشق تو را مىخرم به جان زيرا * شكنجههاى تو آغاز مهربانيهاست
تضمين غزل حافظ « 1 »
گرچه پيغام ز شهر ظلماتم دادند * خبر از دهشت دنياى مماتم دادند
رنگ كابوس به آيينهء ماتم دادند * « دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
وان در آن ظلمت شب آب حياتم دادند » * عالمى برتر از اين خاك براتم كردند
به جهان دگرى برده و ماتم كردند * آگه از قصّهء اسرار حياتم كردند
« بى خود از شعشعهء پرتو ذاتم كردند * باده از جام تجلّى صفاتم دادند »
تا كه تر كردم از آن بادهء توحيد لبى * سوختم از عطش آتش سوزان تبى
تب افلاكيشان داد به جانم طربى * « چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند » * از حصار قفس خاك گشودم پروبال
بر سر كنگرهء عرش رسيدم به كمال * ديدم آنجا چه صفايى چه شكوهى چه جلال
« بعد از اين روى من و آينهء وصف جمال * كه در آنجا خبر از جلوهء ذاتم دادند »
هامش
( 1 ) - اين تضمين زيبا و رسا از شعر حافظ را شاعر به پدر خود ، عباس عضدى ، شاعر گرانمايه تقديم كرده است .