گل عاشقى بود و عشقيش نام * ز عشق وطن خاك شد و السلام
نمو كرد و بشكفت و خنديد و رفت * چو گل صبحى از زندگى ديد و رفت
عشقى ، اگرچه از نظر علمى چندان مايهاى نداشت ، اما از نظر وطنى ، و عشقى كه به ميهن داشت به سرعت توانست در كار روزنامهنگارى پيشرفت كند و شورى در ميهنپرستان و جوانان بهوجود آورد ؛ بخصوص در نظم اشعار انقلابى مهارت بسزا داشت ، چندانكه از اين رهگذر مورد خشم بعضى از محافل و مقامات قرار گرفت و درحالىكه بيش از سى بهار از عمرش نگذشته بود ، از پاى درآمد .
ايدهآل
1 - شب مهتاب
اوايل گل سرخ است و انتهاى بهار * نشستهام سر سنگى كنار يك ديوار
جوار درهء « دربند » و دامن كهسار * فضاى « شمران » اندك ز قرب مغرب تار
هنوز بود اثر روز بر فراز « اوين » * نموده در بن كُه آفتاب تازهغروب
سواد شهر « رى » از دور نيست پيدا خوب * جهان نه روز بود در شمر ، نه شب محسوب
شفق ز سرخى نيميش بيرق آشوب * سپس ز زردى نيميش پردهء زرين
چو آفتاب پس كوهسار پنهان شد * ز شرق از پس اشجار مه نمايان شد
هنوز شب نشده آسمان چراغان شد * جهان ز پرتو مهتاب نورباران شد
چو نوعروس سفيداب كرده روى زمين * اگرچه قاعدتا شب سياهيست پديد
خلاف هر شبه امشب دگر شبيست پديد * شما به هرچه كه خوب است ماه مىگوييد
بيا كه امشب ماه است و دهر رنگ اميد * به خود گرفته همانا در اين شب سيمين
جهان سپيدتر از فكرهاى عرفانيست * رفيق روح من آن عشقهاى پنهانيست
درون مغزم از افكار خوش چراغانيست * چرا كه در شب مه فكر ، نيز نورانيست
چنان كه دل شب تاريك تيره است حزين