تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2493

مساهمون:

ص٢٤٩٣
بشر مگوى بر اين نسل فاسد ميمون * بشر نه افعى بىدست و پاست اين دد دون هزار مرتبه گفتم كه تف بر اين گردون * ببين به شكل بنىآدم آمده‌ست برون چقدر آلت قتاله زين كهن ماشين * تو زين جوان‌شدهء دشمن بشر او كيست بشر هزار برابر بتر بود او چيست * از ، او ! بترها ديدم من اينكه چيزى نيست براى ذمّ بشر سرگذشت من كافيست * اگر كه خواهى آگه شوى بيا بنشين

عشق وطن

خاكم به سر ، ز غصّه به سر خاك اگر كنم * خاك وطن كه رفت چه خاكى به سر كنم ؟ آوخ ! كلاه نيست وطن تا كه از سرم * برداشتند ، فكر كلاه دگر كنم مرد آن بود كه اين كُلَهش بر سر است و ، من * نامردم ار كه بىكُله آنى بسركنم من آن نِيَم كه يكسره تدبير مملكت * تسليم هرزه گرد قضا و قدر كنم زير و زبر اگر نكنى خاك خصم را * اى چرخ ، زير و روى تو ، زير و زبر كنم جاييست آرزويم ، اگر من به آن رسم * از روى نعش لشكر دشمن گذر كنم بد هرچه مىكنى بكن اى دشمن قوى * من نيز اگر قوى شدم از تو بتر كنم من آن نِيَم به مرگ طبيعى شوم هلاك * وين كاسه خون به بستر راحت هدر كنم معشوق « عشقى » اى وطن اى مهد عشق پاك * اى آنكه ذكر عشق تو ، شام و سحر كنم « عشقت نه سرسريست كه از سر بدر شود * مهرت نه عارضيست كه جاى دگر كنم » « عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم * با شير اندرون شد و با جان بدركنم »

نفس در سينه‌ام آزاد نيست

شيوهء دلدار من جز فتنه و بيداد نيست * در جهان يك دل هم از جور و جفايش شاد نيست هركسى اين دوره آزادانه آنچه خواست گفت * من ز دست دل ، نفس در سينه‌ام آزاد نيست گرچه من اندر جوانى رنجها ديدم ولى * حاليا جز رنج هجرانت مرا در ياد نيست