قطعه
بداديم از دست و طى شد به غفلت * گرانمايه اوقات و نقد جوانى
به راه جنون رفتهايم و نباشد * كنون عقل را مأمن و سايبانى
كجايند اجداد نامى كه ما را * نمايند رسم و ره زندگانى
دريغا كه رفتند پاكان بخرد * نماندهست ديگر از آنان نشانى
رفيقان كه بستند پيمان الفت * از آنان نديديم ما مهربانى
نباشد ز آنان يكى يار صادق * كنند عرض اخلاص ، امّا زبانى
اگرچه نكردند نيكى رفيقان * تو نيكى كن اى « كامران » تا توانى