در آينه بينيد اگر صورت خود را * آن صورت آيينه شما هست و شما نيست
اين نيستى هستنما را به حقيقت * در ديدهء ما و تو بقا هست و بقا نيست
جان فلكى را چو رهيد از تن خاكى * گويند گروهى كه فنا هست و فنا نيست
هر حكم كه او خواست براند به سر ما * ما را گر از آن حكم رضا هست و رضا نيست
از جانب ما شكوه و جور از قِبَل دوست * گر نيك ببينيم خطا هست و خطا نيست
كو جرأت گفتن كه خطا و كَرم او * بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نيست
بىمهرى و لطف از طرف يار به « عبرت » * از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست
سفر عشق
وقتى دل سودازده شور دگرى داشت * آهش شررى مىزد و شورش اثرى داشت
از هر دوجهان فارغ و مشغول به خود بود * با اهل نظر سرّى و با عشق سرى داشت
با پير مغان بىخبر از سرّ قَدَر بود * يا آنكه ز ما داشت نهان ، گر خبرى داشت
گفتند كه زاهد هنرش ديدن عيب است * گفتم مگر او بهتر از اين هم هنرى داشت
از حلقهء ما راه به ميخانه دراز است * اى كاش كه اين خانه به ميخانه درى داشت
شد شوق طلب همره ما در سفر عشق * ره گم نكند هركه چنين همسفرى داشت
ما بىخطر از باديهء عشق گذشتيم * صد شكر كه بگذشت ز ما گر خطرى داشت
پرويز به شيرين و شكر عشق نمىباخت * چون شاهد شيرينلب ما گر شكرى داشت
مىكند دل از يوسف و مىبست به زلفش * يعقوب چو او گر به صباحت پسرى داشت
افسوس كه از دام طبيعت نشد آزاد * آن روز كه مرغ دل ما بالوپرى داشت
آن كز نظرش كار جهانيست به سامان * اى كاش به كار دل « عبرت » نظرى داشت
قدر سخن
قدر سخن كه برتر از انديشهء من است * مانند آفتاب به ذرّات روشن است
تيغ زبان برندهتر است از زبان شمع * وين نكته بىاقامت برهان مبرهن است
زير زبان نهفته بود قدر آدمى * مقدار هركسى ز كلامش معيّن است
در ملكت وجود نويسندگان قدر * چون مردمك به ديده و چون روح در تن است
افكار فاضلان و نويسندگان دهر * در پيش سيل حادثه چون سدّ آهن است