تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2479

مساهمون:

ص٢٤٧٩
در آينه بينيد اگر صورت خود را * آن صورت آيينه شما هست و شما نيست اين نيستى هست‌نما را به حقيقت * در ديدهء ما و تو بقا هست و بقا نيست جان فلكى را چو رهيد از تن خاكى * گويند گروهى كه فنا هست و فنا نيست هر حكم كه او خواست براند به سر ما * ما را گر از آن حكم رضا هست و رضا نيست از جانب ما شكوه و جور از قِبَل دوست * گر نيك ببينيم خطا هست و خطا نيست كو جرأت گفتن كه خطا و كَرم او * بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نيست بىمهرى و لطف از طرف يار به « عبرت » * از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست

سفر عشق

وقتى دل سودازده شور دگرى داشت * آهش شررى مىزد و شورش اثرى داشت از هر دوجهان فارغ و مشغول به خود بود * با اهل نظر سرّى و با عشق سرى داشت با پير مغان بىخبر از سرّ قَدَر بود * يا آنكه ز ما داشت نهان ، گر خبرى داشت گفتند كه زاهد هنرش ديدن عيب است * گفتم مگر او بهتر از اين هم هنرى داشت از حلقهء ما راه به ميخانه دراز است * اى كاش كه اين خانه به ميخانه درى داشت شد شوق طلب همره ما در سفر عشق * ره گم نكند هركه چنين هم‌سفرى داشت ما بىخطر از باديهء عشق گذشتيم * صد شكر كه بگذشت ز ما گر خطرى داشت پرويز به شيرين و شكر عشق نمىباخت * چون شاهد شيرين‌لب ما گر شكرى داشت مىكند دل از يوسف و مىبست به زلفش * يعقوب چو او گر به صباحت پسرى داشت افسوس كه از دام طبيعت نشد آزاد * آن روز كه مرغ دل ما بال‌وپرى داشت آن كز نظرش كار جهانيست به سامان * اى كاش به كار دل « عبرت » نظرى داشت

قدر سخن

قدر سخن كه برتر از انديشهء من است * مانند آفتاب به ذرّات روشن است تيغ زبان برنده‌تر است از زبان شمع * وين نكته بىاقامت برهان مبرهن است زير زبان نهفته بود قدر آدمى * مقدار هركسى ز كلامش معيّن است در ملكت وجود نويسندگان قدر * چون مردمك به ديده و چون روح در تن است افكار فاضلان و نويسندگان دهر * در پيش سيل حادثه چون سدّ آهن است